نه ازآنرو که عاشورا بار دیگر تکرار شود که عاشورا خود یکبار برای همیشه رقم خورد و تکرارش نه ممکن است و نه مطلوب. ازآنرو که انسان، در این هیاهوی پوچ و غبارآلود روزگار، یک دم به خود آید و در برابر تمامی آنچه او را به سکوت و تسلیم میخواند، بایستد و فریاد برآورد: «نه».
نه از سر عناد و خشم ناآگاهانه که از سر آن آزادی الهی که حسین، این آدمبزرگ تاریخ، به بشر هدیه داد؛ آزادی زیستن با یک «نه»ی صادق و بیپیرایه، پیش از آنکه مرگ، این دزد همیشه منتظر، فرارسد و همه چیز را از چنگ جان برباید.
محرم، نجوای تنهایی انسان است با خویشتن خویش. رازگویی آن کس که میدانی اگر دهان ببندی، زنده خواهی ماند، اما خود را به مرگی فرومیبری که زندهبودنش به چهکار آید؟ پس دهان میگشاید و فریاد میزند و میمیرد، اما برای چیزی که زیستن را زندگی کرده است. این پند تاریخ نیست، این زلزلهای است در بنیاد روح. هشداری که میگوید: هنوز، در میان اینهمه نقاب و هراس، راهی است باریک که باید تا پایانش رفت، هر چند تنها.
و برای انسان خستهی امروز که از وعدههای رنگین و شعارهای تهی به ستوه آمده، محرم آوای همان درد قدیمی است؛ درد تنهایی حقیقت در برابر سپاه کثیر باطل که همه چیز در اختیار دارد. اما در این روایت، قهرمان نمیبازد. او با همین شکست عیان، به بزرگترین فتح تاریخ دست مییابد و این پیامی است آرامشبخش برای جانهای خسته: که در اوج بیپناهی، میتوان مقتدرترین بود. در نهایت غربت، میتوان صاحب تمام جهان شد.
محرم، حدیث آن انسان یگانه است که در ظهری سوزان، برای عزت یک جرعه آب، از تمامی هستی خود گذشت و چه آموزنده است این پیام که گاهی بزرگترین پیروزی، در رهاکردن دریا نهفته است.