
چند وقت پیش داشتم کشوهای اتاقم رو مرتب میکردم. وسط اون همه وسیله قدیمی، یه لحظه نشستم و فقط نگاه کردم.
به چیزهایی که یه زمانی برای داشتنشون ذوق میکردم. چیزهایی که فکر میکردم اگر بهشون برسم، حالم بهتر میشه. چیزهایی که ساعتها براشون وقت میذاشتم و بابتشون هیجان داشتم.
اما حالا بیشترشون فقط یه گوشه افتاده بودن.
حتی یه زمانی منی که عاشق فیلم و سریالم و تحت هر شرایطی باید یه چیزی ببینم که البته یکی از راه های فرار کردنم توی مواقع شلوغی ذهن و سختیه، برای دیدن فیلم و سریال خیلی وسواس داشتم. حتماً باید از بهترین سایتها فیلمها رو دانلود میکردم که کیفیت تصویر عالی باشه، سانسور نباشه، زیرنویس بینقص باشه، همهچیز مرتب و حرفهای باشه. حس میکنم بیشتر از خود فیلم، درگیر کامل بودن تجربه دیدنش بودم.
اما الان چی؟
خیلی وقتها میرم سراغ گوگل و تو گوگل یه سرچ میزنم هر چی بود میبینم یا میرم تو یه سایت ایرانی رایگان و همونجا میگردم و یه چیزی پیدا میکنم و میبینم که اتفاقا الان میفهمم بدم نیستن واقعا.
ولی فقط من دیگه اون آدم سابق نیستم...
دیگه انرژی زیادی برای کامل بودن همهچیز ندارم.
این روزها انگار خیلی از ما همین شکلی شدیم. سالهاست در وضعیتی زندگی میکنیم که هیچچیز قطعیت نداره.
برای آینده برنامه میریزی، اما نمیدونی چند ماه بعد همهچیز همونطوری میمونه یا نه. برای یه هدف تلاش میکنی، اما همیشه یه نگرانی گوشه ذهنت نشسته. کمکم ذهنت یاد میگیره بعضی از حساسیتها رو کنار بذاره. نه از روی بیخیالی بلکه از روی خستگی. از روی اینکه انرژی آدم محدودتر از اونه که صرف همه چیز بشه.
شاید برای همین دیگه کمتر خرید میکنیم. کمتر دنبال بهترین و کاملترین گزینه میگردیم. کمتر خودمون رو درگیر جزئیات میکنیم. چون یه جایی از مسیر فهمیدیم چیزی که کم داریم، کیفیت بالاتر، وسیله بیشتر یا امکانات بهتر نیست.
چیزی که بیشتر از همه دنبالشیم، یه ذره آرامشه.
یه حس امنیت ساده.
یه حس اینکه برای مدتی لازم نباشه نگران فردا باشیم.
راستش این تغییر گاهی ناراحتم میکنه اما از یه طرف هم حس میکنم سبکتر شدم.
انگار کمکم دارم یاد میگیرم بین چیزهایی که فقط چند ساعت هیجان میدن و چیزهایی که واقعاً به زندگی ارزش اضافه میکنن، تفاوت قائل بشم.
تو هم این حس رو داری؟ چیزی هست که یه زمانی برات خیلی مهم بود، اما امروز بهش نگاه میکنی و میگی:
«دیگه لازمش ندارم.»؟