
(درس: شجاعت)
یک غروب، پاپیون دید سایهاش ناپدید شده! ترسید و دوید زیر بوتهها.
پیکو گفت: «شاید سایهات از تاریکی نمیترسد، ولی تو چرا؟»
پاپیون دلش را جمع کرد و در دل شب راه افتاد. صدای جیرجیرکها همراهش بود.
در کنار برکه، سایهاش را دید که روی آب میرقصید.
پاپیون خندید: «من هم دیگه از تاریکی نمیترسم. سایهام همیشه با منه، حتی وقتی نمیبینمش!» 🌑🐰
🌑 خلاصهی اخلاقی:
ترس بد نیست، نرفتن بده! شجاعت یعنی یه قدم کوچیک رو به جلو.