
🌜 قصهی اول: «پاپیون و دروغ کوچولوی بارانی»
(درس: **صداقت**)
یک صبح نمناک در جنگل رنگارنگ، پاپیون خرگوش سفید از خواب پرید. بیرون باران میبارید و او نمیخواست در چالههای گِلی بدود.
وقتی پیکو پرسید: «پاپیون، چرا امروز سر قرار نیومدی؟»
پاپیون با لبخندی گفت: «اه... من مریض بودم!»
اما همان لحظه، قطرههای باران روی پنجره خندیدند و گفتند: «دروغ گفتی!»
پاپیون شرمنده شد. تمام روز، ابر کوچکی بالای سرش آویزان بود که آرام میگریست. حتی گلها هم از او روی برگرداندند.
او به سوی پیکو دوید و گفت: «من راستش رو نگفتم... تنبلم اومده بود از خونه بیرون بیام!»
پیکو لبخند زد: «آفرین که گفتی، پاپیون! حالا اون ابر کوچولو هم حتماً میره.»
همان لحظه، آفتاب از میان ابرها بیرون آمد و رنگینکمانی روی گوشهای پاپیون افتاد.
پاپیون خندید و گفت: «قول میدم از امروز فقط راست بگم، حتی اگه سخت باشه!»
و ابر کوچولوی دروغ، آرام آرام در آسمان ناپدید شد. ☀️🌈
🌈 خلاصهی اخلاقی:
بچههای باهوش! وقتی راست میگید، آفتاب توی دلتون میتابه و دنیا روشنتر میشه.
---