ویرگول
ورودثبت نام
سارا
سارا
سارا
سارا
خواندن ۵ دقیقه·۱۹ روز پیش

و اتممناها بعشر...

توی قبرستون پشت خوابگاه خواهرا.... سی درجه، شرقی تر از ناقوس،،، یه سری کتیبه بالاسر هر گوری هست...روی کتیبه ها شرح چند و چونِ "موسی به آب داده های نابرگشته" نوشته شده.... اصطلاحی که بین جامعه کلیسایی آکسفورد از زمان اسقف جکلسون، سر زبونا افتاده.

اسقف جکلسون، یکشنبه ها قبل از تمرین کُر، اعتراف خوانیِ "موسی به آب داده های نابرگشته" رو بین خواهر برادرا برقرار میکرد.

اعترافات، شرح امیال سرکوب شده ای بود که به درستی اطفاء شده ولی به امید برآورد درست به دست روح القدس بازخوانی جمعی میشد. برای هرفردی که تا سی هفته، در جلسه‌ی بازخوانی، شرحش رو برای بقیه میخوند و از جانب روح القدس جواب درخوری دریافت نمیکرد، حکم میشد ده روز در گورستان بیتوته کنه و برای مرده های گورستان که بعد از چهل روز هم از روح القدس جوابی دریافت نکرده بودن و به همین خاطر با جام زهر پای درختای سدره خودکشی کرده بودن،،،شرح حالشو بازخونی کنه....

شوپن روزها و ساعتای زیادی رو با اسقف جکلسون از بچگیش و بدو ورودش به کلیسا گذرونده بود،،، اون همه چم و خم های معنوی رو از بهر بود.... اما یک گره کور یعنی جذاب نبودنش به چشم دخترای مو مشکی، وادارش میکرد که طی این هشت سال و هشت دختر مومشکی که ردش کرده بودن، توی جلسات، شروع به بازخوانی کنه.... اما شوپن دلش نمیخواست تمام زیستش توی یه کتیبه و یه مرثیه و یه صلیب سفید روش، برای همیشه به پایان برسه و همه چیزی که ازش میمونه و دست به دست میشه فقط و فقط پارچه های سیاهی به نشانه برآورد خواسته‌ی نیل به معشوق باشه که دختر پسرا روی صلیب شکسته‌ی قبرش گره میزنن. آخه رسم بر این بود که به معشوق رسیده ها چیزی به نشونه تشکر به کتیبه مرده های گورستان آویزون کنن...

شوپن از سر این ترسش، هشت ساله که یه بارم توی جلسات بازخوانی، چیزی نخونده... اون فقط شنیده و به جاش هر روز به گورستان سر زده و لاشه های بو گرفته‌ رو از زیر درختای سدره، جمع کرده و خاک کرده و بعد از حک کردن آخرین نامه های مرده ها روی کتیبه هاشون، کنارش با دست خودش نوشته: "موسی‌ش بازنگشت، تو اما ده روز دیگر بمان"

رسید و رسید به دوماه مونده به سالگرد تصلیب مسیح... قرار بود رسانه کلیسا یه کامیونیتی رسانه ای برای پروتکل گذاری مراسمات عزای مسیح بالا بیاره.... چون به نظر اسقف جکلسون، عزاداری های مسیح داشت از مسیر حفظ شعائر، صرفا به شور نیل میکرد.... اسقف جکلسون، هرمس، مسئول رسانه رو صدا کرد. هرمس، مدیوم میفهمید... فرم بلد بود... و تازه شوپن هم از خودکشی پای سدره نجاتش داده بود....این برگشت از مرگ باعث شده بود هرمس بهترین قاب ها رو از مرگ به تصویر بکشه... بهترین روایتا رو.... هرمس با وجود اینکه بعد از اون اتفاق یه زن باره هم شده بود(بخاطر خلف وعده روح القدس در بازگشت موسی ش) و از اون شخصیت متحجرش تبدیل به یه مدافع حقوق فمینیستی شده بود،،، ولی باز دلش برای مسیح میتپید.... میگفت پرچم مسیح نباید زمین بمونه.... بعد یه سبک هم پیدا کرده بود... معشوقه هاشو میذاشت روبروی مجسمه مسیح مصلوب و از پشت موهای پریشونشون، پرتره شونو همراه با مجسمه مسیح مصلوب نقاشی میکرد.....به گروه حفظ شعائر جکلسون یه دختره‌ی مرتد ولی برگشته به دامان مسیح هم اضافه شد... دختره از وقتی به آیین عیسوی برگشته بود، یه خواهر روحانی شده بود،،، سعی میکرد خودشو وقف دستگاه اعتلای مفاهیم عیسوی کنه،،، درسای متکلمی کلیسایی رو هم تموم کرده بود. دختره، ناستنکا بود اسمش. ناستنکا، هرمس رو از زمان تحجرش میشناخت. اون زمانا که مسئول مایکرویو و گرم کردن غذاها بود و به ناستنکا هم طرزشو یاد داده بود. چون مایکرویوی که توو کلیسا استفاده میشد بازمانده دوره شکنجه جنگای صلیبی بود و طرز کار کردن باهاش اصلن راحت نبود.

ناستنکا فهمید با اینکه هرمس خیال میکنه لابد واقعا چیزِ خاصیه و دخترا دنبالشن (چون یه دخترِ مدافع فمینیسم در قامت زیدش، خیلی بهش بال و پر داده بود و بادش کرده بود)،،، اما هنوز روی زمین نموندن پرچم شعائر مسیح، براش دغدغه اس. و میدونست خود مسیح یه جا بلاخره به طرز اعجاب آوری هرمس رو از گردابی که الان توشه نجات میده.

ناستنکا یادش مونده ماه جولای که رفته بود مقتل مسیح، خاصتا برای هرمس دعا کرده بود. دعا کرده بود که مثه از بیست و سه سالگی تا بیست و هفت سالگی خودش که توی ارتداد بود، نشه عاقبت هرمس....چون ناستنکا میدونست وقتی از ارتداد برمیگردی چقدر چقدر چقدر چیز از دست دادی حتی اگه ویترینی که توش پلیکیده بودی یه مدت، خیلی جذاب و خاص بوده باشه.... با همه این اوصاف، هرمس که خیلی باد شده بود باز خیال میکرد چقدر فلان خاصیه و چقدر ناستنکا روش کراش مخصوصا چون قبلا از پیراشکی هایی که ناستنکا درست کرده بود،تعریف کرده بود. ناستنکا حال خیلی عوقی بهش دست داد..... از چی؟ از مغز هرمس که صرفا سیس فمینیستی برداشته ولی خیلی شبیه به عربای جاهلیه که دختراشونو دفن میکردن زنده زنده، از بس که هویت یه زن متکلم رو در حد: "لابد دنبال زیده و به منم فکر میکنه"، نزول داده بود پیش خودش..... راستی هرمس یه خیال باطل همیشگی دیگه هم داشت... اینکه فکر میکرد خیلی بلده قلق بقیه رو بفهمه و روشون اسکی کنه و همه رو راضی نگه داره و خیلی باهوشه....مثلا قلق ناستنکا رو اینطور فهمیده بود که باید:" چشم شما درست میگین،شما بگین باید چه کرد و.." بهش گفت...

بنظرتون ای کم/بد/میان‌بخت؟ هرمس!!! نمیدونیم... اینارو فقط روح القدس میدونه.... ناستنکا بی دلیل یاد یه جمله از کتاب سفر مقدس افتاد: "اگر مکر کنید، همانا که خدا بهترین مکر کنندگانه"

هذا آخر الکلام(حاصل مکاشفات ناستنکا با مسیح بعد از چله خروج از ارتداد): مسیح، پرچم نگه داراشو، خاصتا نجات میده و بعدم حفظ میکنه... خاصتا... خاصتا... خاصتا.

ادامه قصه اسقف جکلسون، ناستنکا، شوپن و هرمس رو بعدا میگمتون.

سدره خودکشی کردن، شرح حالشو بازخونی کنه

۲
۰
سارا
سارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید