بهت تبریک میگم تو توانستی مغرور ترین دختر این شهر را نابود کنی دختری که غرورش آوازه ی شهر بود اکنون جنازه غرورش را در آغوش گرفته برای تویی که شاید زندگیش بودی ، برای عشقی که ایجاد کردی نماندی . به یاد دارم قرار ما این بود که حالم را خوب کنی و گذشته ام را پاک کنی اما نمیدانستم قرار است از گذشته سنگین تر شوم وگرنه گناه عاشقی را ادامه نمیدادم تو به من آموختی! هرچقدر سعی کنم از بقیه جلو باشم دنیا مرا به عقب میکشاند چون از خط مرزی دور شدم . بدان ضربه آخر را زدی اما یادت نرود روزی میرسد برمیگردی اما آن وقت نه لیلی وجود دارد و نه مجنونی. تمام میشود زندگی من، و تو شروع میکنی زندگی را با عذاب وجدان. اما این را میدانم صبح هارا با امید شروع میکنم اما در شب زورم به قلبم نمیرسد و اینک قلب من است که برنده نبرد میشود و مغزی که مرا کمک میکند اما من اورا خاموش میکنم در سکوت شب آن چشم است که سکوت نمیکند و صدایش دنیا را میلرزاند.