قبل از اینکه کنکور بدم، نمیدونم به چه دلیل ذهنم تنها انتخابش برای رشته آیندم مهندسی کامپیوتر بود؛ شاید تحت تأثیر اطرافیان یا مدرن بودن اون رشته در اون زمان بین افراد جامعه و… بههرحال واقعاً ذهنم یاری نمیکنه انتخاب اون موقع من چرا باید مهندسی کامپیوتر بوده باشه. کنکور دادم و از رتبم راضی بودم، ولی نمیدونم چجوری و کدوم فرشته نجات و حس شهودی بهم کمک کرد که صنایع رو جزو تاپلیستهای رشته خودم بذارم. بعد اینکه وارد مهندسی صنایع شدم، هیچ انرژی خاصی از این رشته منو نگرفت؛ ولی چون میدونستم قراره بخش زیادی از موضوعات مختلف رو یاد بگیرم، نگران نبودم و میدونستم که میتونم علاقه خودم رو پیدا کنم.
ترم یک، نمیدونم ساعت ۸ صبح یا ۱۰ صبح روز دوشنبه، جلسه اول اقتصاد خرد، استاد اومد سر کلاس و صحبت کرد؛ تا اون موقع از ترم، خوشانرژیترین استادی بود که دیده بودم و جوری که این زمینه رو فراهم میکرد تا دانشجو باهاش ارتباط برقرار کنه و اگر بخوای پیِ درس و مباحث مربوط به اقتصاد رو بگیری، پشتت میمونه و حوصلهشو داره. ترم یک وقتی بیشتر با موضوع اقتصاد آشنا شدم، یه حسی بهم دست داد که شاید واقعیه؛ شاید این علاقه سر این نیست که فقط چون اقتصاد کشورم روبهسامان نیست و منم یه نوجوون دمدمیمزاج هستم؛ شاید چون واقعاً اقتصاد رو دوست دارم. اون ترم پروژه گروهیمون که فکرکنم درباره اقتصادی بودن یک محصول کشاورزی بود و ما برنج رو انتخاب کردیم، نمره بالایی نگرفت ، ولی من در آخر در اون درس نمره کامل گرفتم، ۲۰؛ حتی یادمه بعضی بچهها ناراحت بودن از دستم چون بهخاطر نمره بالا پایانترمم، دیگه نمیشد استاد نمره اضافه به بقیه بده.
اون ترم تموم شد و با اینکه همیشه با ذوق از اقتصاد و استادم برای بقیه تعریف میکردم، ولی اینجوری بودم که چرا منی که دختری احساساتیام، ذوق رنگ و طراحی و نقاشی دارم، باید به مبحثی به این خشکی علاقهمند بشم؟ اونم اقتصاد.
احساس کردم شاید بهخاطر وجود انرژی استادم هست و ترمهای بعد از سرم بیفته. ترم دوم که با همون استاد اقتصاد کلان داشتم، موضوعات جالبتری از اقتصاد رو فهمیدم و شیفتهتر از قبل شدم. حتی استاد پادکست معرفی کرد درباره موضوعات اقتصادی و سیاسی و من میرفتم سراغشون و گوششون میدادم و هرجا که سوالی برام ایجاد میشد یا مبحث سنگینی بود که خودم بعداً با سرچ کردن متوجه نمیشدم، میرفتم از استاد میپرسیدم و هر هفته منتظر دوشنبه بودم تا بعد کلاس برم جواب سوالاتمو از استاد بگیرم؛ جز شیرینترین تایمهای دانشگاه من تا به الان بود، اون ذوق من نسبت به اقتصاد.
پروژه اون ترم درباره مقایسه شاخصهای کلان اقتصاد کشور خودمون با یک کشور دیگه بود و گروه ما کره جنوبی رو انتخاب کرد. یک بخش جذابی که داشت، تحلیل مسیر توسعه دو کشور با هم از سی سال قبل تا به الان و در آخر مقایسه اونها بود و یادمه خیلی برای این بخش وقت گذاشتم، تا دیتاهای واقعی پیدا کنم با توصیف اتفاقات دقیقی که افتاد که باعث نوسانات تورمی، رکود یا بحرانهای ارزی در اون سال در هرکدوم از کشورها شد. پروژه اون ترممون از ۱۰۰ نمره بود و ما ۱۰۵ گرفتیم و استاد حتی پرسید که واقعاً خودتون نوشتید؟ واقعاً اون حس باورنکردنی بود؛ حسی که مهر تأییدی بود در ذهن من که واقعاً من به اقتصاد علاقه دارم و یک علاقه زودگذر نیست یا از اون علایقی که فقط از دور برام قشنگ باشه. من میخواستم وارد بطنِ پیچیدگی های اقتصادی بشم. از اون موقع تا حالا که ترم شش هستم، یکی از مطالعات همیشگی من اقتصاد هست در شاخههای مختلف و گوش دادن به پادکست عزیزان مختلف که در این حوزه علاقهمند هستند.
من به خودم قول دادم که دنبال علایقم برم؛ الان که هنوز سنی ندارم و وقت تجربه کردن هست، میخوام شروع کنم به نوشتن موضوعات مختلف درباره اقتصادِ و ترکیب اون با سیاستگذاری و سوالاتی که از خوندن کتابها و مقالات و گوش دادن به پادکستهای مختلف برام ایجاد شد و به دنبال جوابشون رفتم رو با شما عزیزان به اشتراک بذارم.
