مینویسم از روزهایی که هوای بوی غم میدهد حال یک ملت بد است، یک ملت برای وطن و جوانانش به سوگ نشسته اند.
ما مینویسیم جوانانمان از فرط خستگی ویرانی میهنشان، از فرط بی اعتبار شدن پولشان، از فرط گرسنگی و دوندگی و نرسیدن ها به میدان آمدند، اعتراض کردند و تلاش کردند برای ساختن وطنی استوار بدور از ظلم بدور از ریا و دورویی و بی عدالتی، وطنی آرام که بشود در آن زندگی کرد نه فقط زنده بود؛ آنها آمدند تا نسل جوانمان بتوانند به آیندشان امیدوار باشند آنها فریاد زدند، اعتراض کردند اما هیچ گاه شنیده نشدند ما نوشتیم اعتراض ما خواستیم اصلاح، ولی آنها خواندند اغتشاش.
امروز در هوایی که بوی مرگ میدهد در زمینی که بوی خون میدهد راه میرویم، جنایات را استشمام میکنیم و با کمر خم شدمان زنده مانی (نه زندگانی) میکنیم. امروز میبینیم که نه تنها صداها شنیده شد نه تنها به خون های ریخته شده بها داده شد بلکه چشمانشان بسته و هر روز همه چیز گرانتر از دیروز ؛ امنیت ناچیز تر از قبل و حال مردم بدتر از همیشه است.
ایران زیبای من، دیگر زیبا نمیشود... دیگر چهار فصل نمیشود چون دل این وطن همیشه به یاد خون هایی که برای آبادی اش ریخته است خزان است، ما مینویسیم وطنمان ولی شما بخوانید وتَن و روحمان زخمی است.
به امید روزی که بشود امیدوار به آینده ای روشن و بهتر زندگی کرد.
