سوتِ ممتدِ خاکستری؛
آوار،
سفره را با دهانِ پر بلعید.
از میانِ جمجمهیِ بتن،
فقط یک جفت جورابِ تاخورده
با گیلاسهایِ برجستهیِ خونی
بیرون مانده است؛
صاحبش را،
باد با خودش برده بود.
آنسو در صفِ سپیدِ کتان،
کفنها قد نمیکشند؛
یکی به اندازهیِ یک قنداق
یکی به حجمِ یک کیفِ مدرسه...
و آن که نام ندارد،
در کیسهای به قدرِ یک سونوگرافی
خلاصه شده است.
بر لبهیِ حافظهیِ خیسِ پیادهرو،
مادر،
بجایِ نوزاد،
سوزِ سردِ آهن را تکان میدهد؛
تهران، رگبارِ استخوان،
مرگِ مُمتد.