ویرگول
ورودثبت نام
•نون‌شین•
•نون‌شین•اگر زنده ماندم و روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف می‌کنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...
•نون‌شین•
•نون‌شین•
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

یکی بود، یکی نبود!

دورادور با ویرگول آشنایی داشتم و گهگاهی بهش سر می‌زدم. فضا و حس‌وحالش منو پرت می‌کرد به دوران اوج وبلاگ‌ها تو دهه نود و شروعِ نوجوونی من. اما چه حیف که هیچی شبیه اون‌‌موقع‌ها نیست و منم دیگه اون دختر پرانرژی و کنجکاوِ ۱۰، ۱۲ ساله نیستم. این چندروزه، ویرگول شده جایی که می‌تونم بهش پناه ببرم و بخونم و از قلم هنرمندانه دوستانی که نمی‌شناسم لذت ببرم.

همیشه نوشتن رو دوست داشتم، اما هیچ‌وقت نتونستم چیزی که دقیقا تو ذهنمه رو با واژگان بیان کنم. تصمیم گرفتم حالا که اوضاع گنگ و پر از ابهامه، دوباره به نوشتن رو بیارم، با همین قلم و جمله‌های دست و پا شکسته. شاید ذهنم آروم‌تر بشه، شاید یه روز از تمام این نوشته‌ها فقط خاطره محوی باقی مونده باشه، شاید وقتی شب ما هم صبح شد به این روزامون بخندیم، شاید...

۰
۰
•نون‌شین•
•نون‌شین•
اگر زنده ماندم و روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف می‌کنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید