
درود میتوانید من را نادیا صدا بزنید.امروز با یک خاطره ای از کودکیام،میخواهم به شما بگویم چه شد که من دیگر هرگز دروغ شاخ دار و قلمبه سلمبه نگفتم!
یکسال عین هرسال،من و مادرم به خانه ی بیبی فاطمه(مادر بزرگ) رفتیم تا در خانهتکانی عیدش به او کمک کنیم.بیچاره دست تنها بود و پیر،ناتوان بود و ضعیف. مادرم خانه را تمیز میکرد و من در حیاط به درختان آب میدادم.در حیاط پشتی،بغل سرویس بهداشتی یک انباری تاریک و پر از موش بود که در آنجا،یک تابلو بزرگ از پدرِ بیبی فاطمه با لبخندی که حتی دندان های عقلش هم دیده میشد روی دیوار نصب شده بود.من و دختر دایی ام که در همسایگی بیبی فاطمه زندگی میکرد،همیشه از آن تابلو میترسیدیم و فکر میکردیم اگر ما تنها باشیم،آن تابلو تسخیر شده مارا در انبار حبس میکند و طلسمی میکند که هیچوقت نتوانند مارا پیدا کنند،به هر حال بچه بودیم.
یکروز دعوا سر این بود که چه کسی شجاع تر است.یکیمان میگفت:من شب ها قبل خواب فیلم ترسناک میبینم،اصلا هم نمیترسم. و یکی دیگر میگفت:من پسر های توی کوچه را کتک میزنم.گفتیم و گفتیم و گفتیم تا آخرسر گفتم:من با جن خونه بیبی دوستم،همون اقاهه که تو انباریه.اما دخترداییام حاضر به تسلیم نشد و او هم ادعا کرد که با تابلو دوست است.
بعد از آن روز،ما هرکاری میکردیم تا طرف مقابل فکر کند که ما هم با تابلو دوست هستیم.یکروز من برای تابلو غذا میبردم و روز دیگرش دخترداییام برای آن آهنگ میخواند.صبح من با او خاله بازی میکردم و شب دخترداییام برای او لالایی میخواند.ما که هیچوقت در بچگی تسلیم نشدیم،اما هردو میدانستیم که داریم دروغ میگوییم.حالا که بزرگتریم،من دیگر دروغ شاخ دار نمیگویم چون میدانم هیچکس باورش نمیشود.چون دروغ شاخ دار همیشه شاخش معلوم است.اما دخترداییام هنوز که هنوز است دروغ های شاخ دار میگوید،آن هم با شاخ رنگین کمانیِ یونیکورن.من حسود نیستم،اما کور هم نیستم که شاخ دروغ هایش را نبینم.
به هرحال داستان من این بود،شما هم تاحالا دروغ های شاخ دار گفتید؟