ویرگول
ورودثبت نام
m_13189038
m_13189038
m_13189038
m_13189038
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

رنگی که هنوز پیداست

ماشین ما رنگ مشخصی نداشت.
نه آبی بود، نه کرمی. چیزی بین این دو، انگار که آفتاب و باران و سال‌ها زندگی رویش سایه انداخته باشند.
وقتی بچه بودم، هر وقت کسی می‌پرسید: «رنگش چیه؟» بابا می‌گفت: «رنگش تجربه‌ست.»

پدرم همیشه می‌گفت ماشین باید کار کنه، نه بدرخشه.
و واقعاً هم کار می‌کرد.
با اون ماشین همه‌چیز جابه‌جا شده بود: تکه تکه جهیزیه‌ی خواهرم با آن کارتن‌های وسایل، گونی‌های برنج از شمال، جعبه‌های کتاب برای کتابخانه‌ی مدرسه، و حتی خود من، وقتی تازه از بیمارستان اومده بودم.

می‌گفتن روزی که من به دنیا اومدم، هوا بارونی بود.
بابا با همون ماشین و چند تا پتو رفت دنبال ما.
مادر می‌خندید و می‌گفت: «اون روز هنوز پلاستیک صندلی‌ها رو نکنده بودی، علی رو گذاشتی رویش، و گفتی حالا ماشینمون دیگه کامل شد.»

سال‌ها بعد، رنگ ماشین رفت، درهاش صدا می‌داد، سپر عقبش لق می‌زد.
ولی هنوز کار می‌کرد.
هر بار که روشنش می‌کرد، بوی خاصی می‌اومد. نه بوی بنزین، نه بوی لاستیک، یه بوی ترکیب‌شده از خاک، عرق، چای و زندگی.

حالا سال‌ها گذشته. ماشین فروخته شده، شاید الان یه جای دیگه داره خاک می‌خوره، شاید تیکه‌تیکه شده.
اما برای من هنوز همون رنگ خاص رو داره.
رنگی که فقط از پشت پنجره‌ی کودکی دیده میشه، رنگِ حرکت‌های آرام، صدای دنده‌عوض‌کردن بابا و نور کم‌رنگ غروب‌هایی از قسمت دودی شینه جلو ماشین که عصرها از مهمونی به خونه برمی‌گشتیم.

نه آبیه، نه کرمی.
اما توی ذهن من، هنوز از همه چیز درخشان‌تره.

دنده عقب با اتو ابزار
۱۱
۱
m_13189038
m_13189038
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید