روزی روزگاری، دختری به نام زهرا بود، ساده و آرام زندگی میکرد،
اما هر کسی که به او نگاه میکرد، حس میکرد چیزی درونش هست که توضیحش ممکن نبود،
چشمها و سکوتش، مثل نور ماه در شب تار، همه را جذب میکرد،
مردم بدون آنکه بفهمند چرا، نمیتوانستند از نگاهش دست بکشند،
زهرا حتی خودش نمیدانست این نور از کجاست، فقط میدانست وقتی ماه در آسمان میدرخشید، قلبش آرام میشد،
و وقتی نبود، دلش بیقرار میشد،
میگفتند او تنها یک دختر نبود، او یک افسانه زنده و فرشتهای در لباس انسان بود،
که نور ماه را روی زمین ادامه میداد و حتی سادهترین لحظاتش هم جادویی بود. 🌙✨