روز های تابستونی طولانی و خسته کننده و گرم و ملال آورن
هر روز میگذره و من با هزاران بهانه ی جدید احمقانه ی کمالگرایانه خودمو حیف میکنم و درس نمیخونم
تمرکزم رسما نابود شده و خب.....
حتی درسی که گاهی میخونم با کیفیت نیست
و خب سوشیال مدیا کاری کرده که نتونم بشینم و رو مطالب یک کتاب درست فکر کنم
تنها وقتی که تمرکز دارم تو شرایط اظطراریه مثلا یک امتحان مهم
چون نمیخوام خرابش کنم و اگرنه باید به خانواده ام جواب پس بدم
گوشیمو باز میکنم و هیچکس دلتنگم نیست مثل همیشه در واقع من اونی ام که همیشه پیام میده ولی معمولا پیامی نداره
الان رفتم رو فاز غر اما صبح با یک حالت سر حالی بلند شدم و خوشحال بودم که انگار اتفاق خوبی افتاده که اینجوری خوشحالم
و الان یجوری ام که انگار اتفاق بدی افتاده که اینجوری ناراحتم
شاید از دست خودم گاهی آدم از خودش ناراحت میشه چون میفهمه داره خودشو حیف میکنه
فقط و فقط چون نمیتونه خوب تمرکز کنه و میترسه شروع کنه
نیاز به یکذره تنوع دارم میخوام برم بیرون اما جایی نیست که برم
توی این شهر کوچیک و تاریک که ساعت 11 به بعد شبیه قبرستونه رسما
غرام قراره تا ابد ادامه داشته باشه
الان فقط یک چیز خوشحالم میکنه عمیقا یک نوتیف که بهم بگه میاپلیز ویدیوی جدید گذاشته
میدونم آدم باید سعی کنه خودش خودشو سرگرم کنه و وابسته به بقیه نباشه برا خوشحال بودن
اما گاهی ام آدم از خودش خسته میشه نه؟
ناپایداری موج میزنه قشنگ تفاوت وبلاگ قبلیم و این یکی/:
اولش با خودم گفتم هر روز یکی میذارم ولی به این نتیجه رسیدم که این فقط درد و دله و تایم خاصی نیاز نداره پس هر موقع خواستم دلو میزنم به دریا و مینویسم کی جلومو گرفته!
بسه برا امشب
ببخشید بابت هجوم غر های بی پایانم
شبتون قشنگگگ(:
