ویرگول
ورودثبت نام
Ivy
Ivyجهانِ بنفشِ نوشته های من |دیوانه ی نوشتن◇ یه بنفشه ی ماهِ درونگرا _intj _ک تو دنیای خودشه_عاشق کتاب و روانشناسی و هنره_
Ivy
Ivy
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

امید

روزها می گذشت و من رفته رفته در گذشته ای نچندان دور (۱۴۰۳)کتابخانه "تمرکزگاهم"میشد ...

اکنون ک این را مینویسم هم دلم چنین جایی را از فشار اطراف و ادمهای در ارتباط باانها می طلبد ؛

اهنگ nocturne no.2 in e flat major از فردریک ژوپن رو پلی کردم و دلم میخواهد از همهمه و انتظارات و هرچه در اطراف و ذهن اغشته به جهان بیرون هست رهایی یابم

و به این فکر میکنم

اگر ادم تمرکزگاهی برای خود نداشته باشد

احتمال زیاد ،ب واسطه ی جهان پر دوده ی بیرون ، دیوانه خواهد شد

و البته بلعکسش هم نیز صدق میکند

اگر در بیرون از خود،تکیه گاهی ،البته جز خدا ، نداشته باشیم ، احتمالا خرد خواهیم شد ،یا حداقل،در شرف آن قرار خواهیم گرفت

گاهی وقت ها فکر میکنم ،جدا از هرچیز دیگری

مرگ گاهی خیلی اسوده کننده است ،چراکه شاید

خیلی چیزها در آن محو میشوند .

و آنقدرهاهم بد نیست،

اگر ترس از خیلی چیزهارا در آن ندید گرفت .

گاهی احساسات و تصوراتی غیر ارادی دارم ،انگار چیزی عجیب ،یا شاد کننده در انتظارم است،**

و یکی از انها به شکلی معجزه وار و امیدوار کننده به نگاه و لطف پروردگار برایم اتفاق افتاد .**

چند روزی درگیر فکر و احساسی از ناامیدی بودم ،

و نشانه های عجیبی عایدم شد ،چیزهایی ک نمیشد نادیده گرفت ،

گاهی او با سکوت جالبی مارا فقط نگاه میکند و برنامه هایش را برای زمان مناسب در نظر میگیرد .و گاهی ،وقتی باور داریم ب برنامه هایش ،برایمان بهتر میشود و وقتی نداریم یانمیخواهیم داشته باشیم

غافلگیرمان میکند .و من همیشه به ترفند های پایان ناپذیر و عجیبش باور داشته ام و نمیخواهم تسلیم ناامیدی باشم ....

میخواهم با داشته هایم ،درحد توان، واقعی باشم ....

اینکه اتفاقی نیوفتد هرگز و باامید بمیرم

برایم بهتر از این است ک چ اتفاقی بیوفتد و چه نه

تنها زندگی ام را ،که هر سن اش را فقط یکبار زندگی میکنم و اما ما طوری زندگی اش میکنیم که گویی هزاران بار دیگر فرصتش را داریم ،از دست بدهم ....

وقتی عمیقا به این فکر کنی ،زندگی را ارزشمند تر میبینی

بهتر است که،هرچه که هست ، با هدف و امید و ایمان پیش برود و سعی در کسب این ها ....

الان ک این حرف هارا میزنم ،تاحدودی،نفسم از جای گرم در نمی آید ،زندگی خانوادگی اشفته و بی سامانی داشته ام و بی پناهی زیادی کشیده ام و کار سخت هم طی یکسال گذشته انجام داده ام ، الان، فقط خبر دادند مادری ک از ۶ ماهگی رهایم کرده بود و هرگز دلم برایش تنگ نمیشود ، از مشکلات روانی اش رهایی یافته حدودی و داروهایش را میخورد ،گرچه پدرمم هم مثل اوست ،اماحالا ،بیشتر امید پیدا کرده ام ک عمرشان دراز باشد و زندگی بعد ها برای خودشان حداقل ،شاد باشد ،همین ...

تقریبا میتوانم فقط برای همین اشک بریزم که پدرومادرم نوه هایشان را بغل بگیرند ،بااینکه چنین ارزوهایی نداشته ام ،

یااگر نوه هم نه ،بچه ای ک من بتوانم به فرزند خواندگی قبول کنم !!...

۴.۹

فرزند خواندگیامیدزندگی
۰
۰
Ivy
Ivy
جهانِ بنفشِ نوشته های من |دیوانه ی نوشتن◇ یه بنفشه ی ماهِ درونگرا _intj _ک تو دنیای خودشه_عاشق کتاب و روانشناسی و هنره_
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید