جایی زندگی میکنم ک هیچکس عمیقا ک قطعا نه، ولی واقعا درکم نمیکنه
و واقعا باهام صادق نیستن
با کسایی تعامل دارم که حتی اگر بهترین ادم های روی زمینم باشن ،کاری کردن ک من کشش زندگی باخودشون ک هیچی ،با هیچ شخصی هم ندارم و تصورم ازشون رو کاملا تغییر دادن.
بیمار روحی بودن شدید پدرو مادرم و دور بودنم ازشون و هر دوشون باهم از شانس بدم ب اندازه ی کافی برام قابل تحمل نیست و باید تا سنی ک نمیدونم حبس باشم توی این خاندان ک از نوجوونی و فوت مادر اصلیم ،مادر بزرگم مجبور ب زندگی باهاشون باشم و نفهمم کی میتونم مستقل باشم .
بیمار روحی بودن پدر و مادرم در حد ۶ تا قرص اعصاب من توی روز نبود (هرچند دیگه دوتا شدن) ،در حدیه ک زمان و مکان براشون بی معنی میشه ،و همه چیز طور دیگه ایه براشون .
نمیدونم چرا خدا منو برای همچین زندگی ای انتخاب کرده ،وقتی میلیون ها نفر دیگه ممکن بود جای من ب دنیا بیان ،یااینکه چرا خواست من چنین تقدیری داشته باشم وقتی هیچ تلاشی در برابر چنین زندگی ای معنی نمیده و خنده داره ...من از وقتی به یاد دارم تلاش کردم امیدوار باشم ،و اعتقادم رو حفظ کنم ،اما الان چند وقته ک دارم میبینم تاثیرات اطرافم(بدگویی ها،مقایسه کردن های شدید،حسادت هاو توهین ب خدا و امیدواری و معنای زندگی و درکل چند تا افسرده ی دیگه((در حدی ک حتی وقتی من افسرده ی شدید بودم بازم اینطوری نبودم))) روم تاثیر غیر مستقیمی میذاره ، ناامید میشم ،زندگی و تمام معناهایی ک برای خودم پیدا کردم بیهوده و تاریک بنظر میاد ، و مییبینم ک خدا برای من ارزشی قائل نبوده و من هیچی ندارم ....! دقیقا چیزایی ک میشنوم توی ذهنم حرکت میکنه اروم ... حتی اگه به برنامه های مهمترم برسم و دایره ی ارتباطیم وسعت بیشتری پیدا کنه،بازم تنهام چون هیچکسیو اونطوری ک باید و شاید نزدیک ب دنیا و شخصیت خودم نمیبینم ،بناببراین حامی و همدلی ام پیدا نمیکنم ....!
و این تاثیر امیدوارم فراتر از این نره ،چراکه این نزدیکی و ارتباط رو کاری نمیتونم کنم ....و خیلی ناراحت و تحت فشارم ...قرص ها گاهی بیخیالم میکنن و محو تو دنیای خودم ،اما گاهی این ادم ها بامن کار دارن،حتی وقتی من باهاشون کار ندارم ...اینطوری نمیدونم باوجود کار کردن من روی خودم،محیطم چی میخواد از من بسازه ....امیدوارم حالا ک دارم ۴ ماه دیگه نزدیک ۲۳ سالگی کامل میشم ،بیشتر ازاین از اطرافم تاثیر نگیرم و سال دیگه مستقل بودنم رو جشن بگیرم هرچند غیر ممکن میبینمش ...!