ارم سبز.

مردک
مردک


امروز برای دیدن یک روح تازه شهر متروکه را ترک کردم.

یک تلخِ شیرین صفت.

با اینکه راننده ی تاکسی هیز بودن را نموده بود، اما سفر همچنان لذت خودش را داشت.

یک پسر نیمه بالغ کنارم نشسته بود و با دستگیره ی در بازی میکرد.

آنقدر حواسم به نوشتن متن بود که دلم برای دوری از خانه تنگ نشد.

آخر این رفت و امد ها برای من مثل چاقو های نخراشیده، کُند عمل میکند‌.

..

اکنون که بیشتر فکر میکنم، راننده ی تاکسی مثل گراز با ترمز ماشین رفتار میکرد و آن استفراغ معروف در همه ی نوشته هایم، بینِ سلول های مغزم پرورش داده میشد.

نمی دانم اما این را هم دوست داشتم.

به معنای یک تفاوت زنجیره وار بود.

...

صندلی جلو کنار راننده تاکسی از یک اندوهِ خالص پر شده بود.

یک مرد با اخم های رنگین کمانی.

از آیینه ی کنار ماشین به چشم هایم زل زد و من بدون ذره ای خجالت به بررسی های خود ادامه می دادم.

چشم های چروک.

پلک های ناپاک.

درد های دوران سربازی.

زخم های اندکی از ازدواج ‌‌‌.

موهایی که هرگز نوازش نشده اند.

مرد تو چقدر فسرده ای..

نگاهم را مسموم تر از آنی که شهر کرده است نکن.

بگذار جمله هایم همچنان شاعرانه برقصند.

...

و در همین لحظه ها بود که چشمکی از درون آیینه به من شلیک کرد.

آخ .

خاک بر سرِ تو با آن پلیدی های درونت.

متاسفانه تا همین حد صبح را میتوانم به تصویر بکشم.

اینجا اوضاع مسموم است و انگشت هایم مسموم تر.

.

.

.



نفیسه خطیب پور.