انزِجار.

خواسته های پوسیده.


صدای مادر هوای اتاق را خراش می اندازد: صبحانه!..


خمیازه های وحشیِ صبحِ بی روح.

آهنِ اشتیاق؛ برای شروعِ امروز، زنگ زده.


طبقه ی پایین.

مادر بزرگ، .. لب هایش تکان می خورَد..

خطِ نگاهش به دیوارِ عشق؛

پدر بزرگ؛ در قابِ روز های زندگی؛ خاک می نوشَد..!


سکوت را شکستم : من می روم.

_ پیش از تاریکی خانه باش.


بیرون از اندوهِ خانه؛

چشم ها خیس از حقیقته امروز.

ما همان فانیِ داستانمان هستیم.. بدیهی است؛

باران همیشه جاریست. کفش همیشه بو می دهد.

قهوه همیشه سرد می شود؛ و بهار همیشه شکوفه می آوَرَد.

ما همان تمام شدنیِ پر از ماجرا جویی خواهیم بود.

همانی که شهرستان وجودش از ابتدا رو به خرابی می رود.

همانی که داستانش را فراموش می کنند.


سکوت را شکستم : من آمدم.

_ سلام.


سقف اتاق نم زده..

تنِ برهنه ی تخت چُروکیده..

سر درد های جاودانه..


صدای مادر هوای اتاق را خراش می اندازد: شام!..






.

سکوت را؛

شکستم.