این همانیست که می خواستم؟

مستر آبی خسته^^
مستر آبی خسته^^


بر روی پل؛

صدای قدم های یک مرد.

آهسته می ایستَد..

دست هایش را داخلِ جیبِ کتِ سیاه قامت، فرو می بَرَد.

میان هوای مه آلود؛

ماه؛

چراغِ بازجویی های خوف ناک!

زیرِ پل؛ برکه ی شب زده ی عزادار؛ غمگین تر از هر روزه دیگر.

ریه های مسمومِ مرد؛

عطرِ باتلاقِ تاریکه اطرافِ برکه و پوستِ قورباغه های آواره را، استشمام می کند..

صدای تیر کشیدنِ پلِ چوبی با حرکات ریزِ پایَش، سکوت را می خراشد.

جیرجیرک های خسته؛ آوای شب بیداری هایشان را؛ به فراموشی هدیه داده اند..

با خود فکر می کند..

اکنون تمامیِ رویاهایم را به حقیقت رسانده و تک تکِ اشک های مادرم را جبران کرده ام؛

عشق را یافته و تا به ابد خواستارَش هستم؛

حال چه خواهد شد؟!..

آیا هر روز، دیدارِ سپیده دم با ستاره ها را دوست خواهم داشت..؟

آیا شب ها آغوشِ تخت؛ رویاهای تازه ای به جانم می اندازد..؟

یا می توانم همچنان اشتیاقِ روزهای تازه تری را داشته باشم..؟

تمام چالش ها و موانع من؛ برای رسیدن به هر چیز از بین رفته و تمام شده است ...

در این لحظه؛ من هر آنچه که می خواستم؛ دارم!

برای کدام لذت ها؛ این تکرارِ ماه و خورشید را به جان بکشم؟؟

.

.

سوزِ سرمای رطوبت وار؛ گونه هایش را شلاق زد.

درونِ برکه را نگاه می کند.

ماهیِ قرمزِ کوچکی روی آب؛ وارونه و شناور؛ تکان نمی خورَد..

همان لحظه به خاطر آوَرد که سالِ پیش روزِ تولدِ او؛

مادرش این ماهی را به آبِ برکه داده بود.

تنها ماهیِ قرمزِ آنجا؛ به تاریکی فرو رفته..

چهره ی برکه آن روز ها زلال و پر از طراوَت بود.

.

.

غمگین شد.

سرش را بالا کشید و به آسمانِ بغض آلود خیره شد.

ابر ها.. ستاره ها کجا هستن؟

مگر شب نیست.. مگر مرا غروب به اینجا دعوت نکرده بود..

شاید این چشم های من است که حقیقت را نمی تواند ببیند!

شاید این آرزو ها و اشتیاقی که تمامِ طولِ زندگی برایشان تلاش کردم؛

آن چیزی نبود که می خواستم!

پس اگر نمی خواستم؛ برای چه تلاش های مداوم داشتم؟!

شاید این ها را هرگز نمی خواستم..!

شاید چون مادر می خواست برای درس ها و آموخته هایم پشتکار داشته باشم..

شاید چون خواهرم به من میگفت که تمامِ تلاشِ خود را؛ برای آن چیز که مادر می خواست بکنم..

شاید چون پدر نبود که اعمالم را زیر نظر بگیرد و از من بخواهد برای انتخاب هایم عجله نکنم..

شاید چون کسی نبود که بگوید:

چه چیز هایی را دوست داری؟!

چه چیز هایی را برای خودت می خواهی؟!

چه کارهایی حتی تکراری بودنِ آن برای تو؛ شب ها را پر از آرامش و سپیده دم را لبریز از نشاط می کند؟..

آری..

من تمامیِ لحظه هایم را برای دیگری زندگی کرده ام..

چه تلخ..

.

.

باز نگاهش را به داخلِ برکه میدوزَد؛

لجن خار های سیاه؛ حلقه ای اطرافِ ماهی قرمز تشکیل داده اند..

که این صحنه از قابِ وحشی؛ آخرین دقایق از حضورِ جسمِ بی روحِ او بود..

لحظه ای دیگر؛

با یک بار باز و بسته شدنِ چشم های مرد؛

ماهیِ قرمزِ کوچک؛

تکه تکه میشد!

.

.

.

.

.


هوای حقیقت بارِ آن ثانیه را؛ مهمانِ ریه های خود می کند..

دکمه های اولِ کت خود را باز می کند و پاکتِ کهنه ی سیگار را بیرون میکشد..

فندکِ نقره ای را از جیبِ کت بر میدارد و آتش؛

برای یک لحظه؛

فضای مه آلود را به رنگه جیغِ حسرت؛

آلوده می کند.


.







نفیسه خطیب پور_ فضای سم زده ی اینستاگرام roots.ofme@