تا ابد، حوضِ انتظارمی.

چشم ها را بسته بودم.

تجسم می کردم.

شاید یک پاییز یا زمستان باشد که تو را در آن ببینم.

بی هیچ نگرانی و ناامیدی، لبخندم را نشانَت دهم.

شاید باران، گرفتن بگیرد و مژه های تو را نمناک ببینم.

برگ ها ریزش کنند و باد یک عطسه را به وجودَت بی اندازد.

شاید دست هایم را بگیری.

شاید دست هایم را بگیری و این بار زندانیِ خوشحالی باشم که به اسارَتَش اعتیاد دارد.

اعتقاد دارد.

اعتماد دارد.

ماندنی و شدنی و نورانی.

شاید از جوی اب پریدن داشته باشیم.

خدا را چه دیدی؟ شاید خورشید، رنگین کمانی هدیه کرد تا تو بار ها به آن اشاره کنی.

شاید برای هزارمین بار تماشای نفس کشیدنَت را به خاطر سپردم.

شاید برایم گلی بچینی.

یک زرِ خیس خورده، یک گیاهِ نا معلوم، یکی، دو تا، شاید یک دسته گل برایم چیدی.

شاید در آن تجسم ، پاکت سیگارِ گمشده ات را پیدا کردیم. شاید هزار نخ لحظه را به دود بدهیم.

به باد. به شعر. به آغوش.

شاید فندک را روشن کردی و گفتی :

دودش اذیتت میکنه؟

نه جانم.

تو هزار بار دود باش، هزار بار نفس هایت را حبس کن.

هزار بار دم بگیر، میخواهم تماشا خانه ات تا ابد پایدار بماند.

شاید برایم شعر خواندی، یا حتی برایم نوشتن کنی.

شاید خمیازه های کشدارَت آن قدر زیاد بود که سرت را به تختِ خوابِ شانه ام بدهی.

شاید با هم به خواب رفتیم.

...

هر شب که چشم هایم بسته باشد، تو هستی و جهانی که اگر می توانستی کنارم باشی.

تو هستی و تمامِ قول ها و دست دادن هایمان.

دنیایی که قلب هایمان جلدِ زندگیِ هایمان است.

دنیایی که رنگ پوست تو ، شفاف تر و نور تر از همیشه برایم چین و چروک می اندازد ، تا مرگ، تا عشق، تا همان نقطه ی جدا شدن.

نمی دانم.

تو حتی در آن جا ، در آن تجسم هم مرا رها کن.

در اوجِ عاشقانه، رفتن زیبا تر است.

نفیسه خطیب پور

@root.ofme