جریانات این روزا.

کاتر را برداشتم.

خراش بود.

از جنسِ طلا ، اصلِ اصل بود.

عمود بر سبز، قرمز، عمود بر حس بود.

پیش از آن بنفش بود که روحِ زیبای سبز را بلعیده بود.

روحِ مهربانی.

مهربان بود.

چند فلانی داشت و حسودی بود.

شعور نبود و بیشعوری بود.

قبل تر از آن هم سفیدیِ بومِ یک سالِ،

کُنجِ کمد دیواری بود.

یک هدیه بود. خاطره ای از رنگین کمان.

یک فنجان چای سردِ تلخ بود که اوارگی می کشید.

مرا بنوشید.

شعری بود و ترانه ای از خستگی.

مرا بخوانید.

آشِ غلیظ بود و یک تَه گرفتگیِ آلوده به شعله ی زیاد.

مرا هم بزنید.

قدرتی برای خشم همگانی نبود.

هنوز آن قدر تاریک نشده است که بخواهد فواره ی ازادی را تا دور دست ها، فوران کند.

اما سخت بود و بغض.

هنوز در پشت تاب بازی ها، کودکی بود.

که می خراشید.

آینده را می دید.

ناله گونه بود.

اوج نداشت و فقط سقوط بود، مثل اشک.

صبحانه بود از جنس ساعت یازده صبح.

تابستان بود از جنسِ داغِ افراطی.

همه چیز در شدت خودش، جریانی بود.

اما همه خاکستری را با رنگِ دیگری آلوده می کردیم.

با دوستت دارم.

با شاخِ گلِ اُرکیده که در چهار راهِ کودکی است.

مدام می‌گوید،

عمو؟ این ذرت مکزیکی ها چند؟!




نفیسه خطیب پور