جشنمان مبارک باشد.

مفلوک
مفلوک

باد آن چنان صبح را با خود می آوَرَد؛ که گویی امشب؛ آخرین صبحِ پاییزی از خواب های عمیق است.

هزار دروغِ خاکستری، میانِ گلدانِ خشکیده های ابدی، همچنان جوانه میزند.


یک لیوان از ابِ لیوانِ سفالی، که عمرِ جاودان دارد؛ شب را برایم مست میکند.

آری امشب؛

دیدارمان را با حباب های زردِ خاطره؛

جشن میگیریم.

تمامِ شب بیداری هایمان را، به سیاه چاله ی رویا میدهیم، تا در انجا؛

به آرزو هایمان سلام کنیم.



از همان طهرانِ دسته دار تا چرخ های پوسیده ی میدانِ معروفش ؛

پُلی به تمامِ دیوانگی هایم میزنم تا بنویسم.

...

به اجتماع های بیخودیمان که کوزِت های پیر را پرورش میداد و میدهد، درود می فرستم؛

چرا که این رَوَندِ پایدار، زخم هایی هدیه میکند، که سال های بعد از آن اگاه میشویم؛

و درد های گذشته را آن چنان به یادمان می اوَرَد،

که کمی به خواسته های زیرِ خاک رفته فکر میکنیم..

به نگاه ها و حرف هایمان،

به تمام شعار هایمان؛

یا حتی ما را به ثانیه های خنجر گونه که به قلب های دیگری فرو میکردیم؛ می بَرَد..

...

شاید لحظه ای از گذشته باشد که ما با اندیشیدن به آن ؛ بتوانیم صادقانه به خودمان بگوییم که :

بد کردیم یا اشتباه کردیم!

انگار به یک خودکشی سفر میکنیم و به غرق شده ای بَدَل میشویم، که رنگِ نجات را نمی بینَد اما، پشیمان نیست..

انگار ما در آن لحظه که حقیقت را به خود میگوییم؛

صداقتی را که در وجودمان به خاک رفته بود ؛ نبش قبر میکنیم!


امشب دلم میخواست در آغوشِ تمامِ خیابان های شهر؛ عشق بازی کنم.

دلم میخواست انبوهِ زمزه های شهر را ؛

که از لب های چروکیده ی پیر مرد ها و پیر زن های شکست خورده سر چشمه میگیرد؛ خفه کنم.

دلم میخواست زنگِ تلفن های همراه را؛

با جیغ های دختری که بارِ تجاوز های لبریز از آبرو ریزیِ بی اهمیت را به دوش میکشد؛ جا به جا کنم؛

تا شاید پدر مادر هایشان، که مغز های پوسیده شان نیاز به تعویض دارد؛

کمی دلسوزیِ دخترِ بیچاره شان را بُکُنَند!

.

.

دلم خیلی چیز ها میخواست.

خیلی چیز ها میخواهد.

...

کاش میانِ جشنِ حباب هایمان زندگی میکردیم.

یا کاش گلدانِ خشکیده های ابدی ؛

پارادوکسِ جوانه های دروغش را می شِکَست.


...


نفیسه خطیب پور _ فضای بی حبابِ اینستاگرام roots.ofme@