جوانه، با زخم‌.

زخم.
زخم.


اگر قرار بود طعمه ی دلسوزی هایم شوم، خواسته ی زیادیست که وجود نداشته باشم؟

نمیدانم ایراد از کدام ریشه ی خاکیست، اما این جوانه زیرِ بارِ نگرانی برای کرم ها، رشد نمی کند‌.

باید گلدانی باشد که عافت ها و کرم های آن از لولیدن های مدام، خسته باشد.

خیلی شفاف ازار دهنده است.

نمی خواهم خورشیدی داشته باشم که منت می گذارد.

دلم میخواست رها تر از این حرف ها باشم.

زیبا تر، شاد تر، مفید تر.

اما اتاق و گلدان آن قدر افسردگی با خود حمل می کند که نمی توانم به فکر حالِ خودم باشم.

دلم میخواست همه ی شکستگی ها و ترک هایم را بردارم و با خود به تبعیدی ترین نقطه ی دنیا ببرم.

به همانجایی که نور است و خانه ی کاهگلی در جنگل.

شاید آنجا جرعه ای از آرامش باشد.

نوشیدن. نوشیدن با چشم های بسته.

شاید آنجا، گلدانِ دیگری باشد.

رشد کردنی و خواستنی تر.

شاید آنجا مادر نگرانِ من نباشد.

بگوید که چقدر حالم خوب است.

از ذوق اشک ریخته و گیاه خود را در آغوش بگیرد.

...

اما همه ی اینها، تنها چند شاید و چند لحظه از لحظه هایست که هرگز نداشته ام.

نمی دانم این خواب تا کجا مرا به عرقِ سرد دعوت می کند اما، کمی آسودگی می خواهم.

باید از این گلدان و شهرِ کرم های خاکی اش فرار کنم.

آه بله.

گیاهِ عزیزم، دوستت دارم.

با چند خط آرزو و یک دوستت دارم بال هایت را باز کن.

از درخت گردو برای روییدن و ماندن بپرس.

به خورشید سفر کن و بگو که افتاب گردان ها در انتظار مانده و سر درد دارند.

از کبوتر سراغِ عشق بازی های شاعرانه را بگیر و تکرار کن که یک عشقِ واقعی برایت بیاورد.

بعد به خانه ی کاهگلی برو.

گلدانِ تازگی بساز و از این خاکدانِ سیاه دور شو.

جوانه ی من،

روییدن دردسر دارد.

نفیسه خطیب پور

@roots.ofme