زنبور عسل.

مضحک.
مضحک.


هر گاه برای بستنِ دهانِ کسی نفس هایم تنگ میشود؛

با خود میگویم :

مصیبت این است؟!

شاید این من باشم که نمیتوانم شیدنِ صدایشان را تحمل کنم..نمی دانم .. شاید نمیخواهم بدانم، یک نفر پیدا میشود که میتواند تنهاییِ مرا از خودم دور کند... شاید چون بار ها و بار ها، پشیمانی هایِ ناشی از اعتماد را به گورستانِ پشتِ چَشم هایم داده ام و جسمم توانی برای تاوانِ تصمیماتم ندارد..

نمیتوانم به شما گوش بدهم..

تمام حرف هایتان؛ دیالوگ هایی از پوچی و شب خماری هاست..

وقتی مادر بزرگ ساعتِ هشت و نیم صبح، درِ کمد را محکم میکوبد و به منی که خود را به خواب زده ام چَشم میدوزد؛ درست در همان لحظه درک میکنم که شاید، بتوانم تنش های صبحِ مادربزرگ گونه را هضم کنم اما، نمیتوانم یک کلمه ی دیگر از حرف ها و عقایدتان را، به گوش هایم اجاره دهم!

ابتدا برایم سخت بود از سم های زندگی فاصله بگیرم و یا آن ها را ترک کنم؛ اما به خود که آمدم؛ دشتِ زخم خورده ی احساسم، خفه در انبوهِ پروانه های تنهایی شد.... آن قدر تک تکشان را به ضرب در های قرمز محکوم کردم؛ که بیماریِ ناشی از سُمومِشان بهبود یافت..


بله بدونِ شما خوشحال ترم!

بدونِ تماشای پلک هایتان، که با هر بار نیمه باز شدن، ریز گرد های قلبِ چِرکِتان را به سمتِ من رها میکند، احساس بهتری دارم!... همان ریز گرد هایی که مُتِشَکِل از نفرت ها و گستاخی های وجودتان است...


همنشینی با موجوداتی که از تار و پودِ اِبتِذال و پَست گرایی هایِ هَمِگانی باشد؛ قمار برای نداشتنِ خوابِ آسوده است!

باید از من فاصله بگیرید..شاید من همان زنبورِ عسلی باشم که شما را نیش میزند.





نفیسه خطیب پور_ فضای زنبور های پنهانِ اینستاگرامی roots.ofme@