خواب را در بیداری میخواهم.

لاک پشت بی نوا
لاک پشت بی نوا

چشم هایم با نخ های گرسنگی به مانیتورِ بی مصرف دوخته شده است.

اینبار هر چه تلاش کردم یک مشت حال و هوای خوب برایتان بیاورم، بی فایده بود.

باید از خانه برایتان بگویم.

از رگ هایم.

از سبز های پژمرده ای که در نقاشی هایم دارم.

باید از واژه های پدر بگویم.

در سکوت غرق شده و ماتم زده اند.

خام اند.

نا خالص اند.

نمی دانم چرا هیچ حرفی برای گفتن با او ندارم.

دست هایش را دوست دارم اما، دست هایش کار دارند.

مشغول اند.

با زندگی مشغول اند.

با اخم هایش مشغول اند.

با کنترل تلویزیون مشغول اند.

پدر خیلی از من دور است و این را نمیداند.

همیشه به دنبال شفافیت ها رفته ام.

به دنبال هر چیز که حفره ی خالی قلبم را پر کند.

گاهی در خواب یک آفتاب گردانِ خوشبخت مرا نگاه میکند.

انگار که خورشید شده باشم، همه چیزرا نورانی می بینم.

گاهی یک تکه سفالِ شکسته می بینم که با من از سرنوشتِ قدیم تر ها اشک می ریزد.

حتی یک بار پرده ی چروکیده و پاره پاره ای را دیدم که با گرد و خاک های خانه ازدواج کرده است.

این خواب ها مرا بیشتر آغاز میکند.

برای شروع در بغض هایم شکاف گونه مرا می خراشند و آواز میکنند.

اما من اینها را از شما خواسته ام.

دلم برای همان چیزی که نمی توانم احساسش کنم تنگ شده است.

برای یک حس.

حس عمیق.

آنقدر عمیق که مرا به اعماق ببرد.

به سفر ببرد.

به سفر های اعماقِ ذوق کردن.

مادر کجاست؟

دوستت دارم.

می دانم که دوستتان دارم.

پشت پدر ایستاده و دور تر از او، برایم دست تکان میدهد.

یک چیزی شبیه به خدانگه دارت باشد یا، شبیه به یک سلامِ مبهوت مانند از کودکِ خردسال.

نمیدانم.

دلم میخواست وقتی نقاشی هایم را نشانشان میدهم یک جمله برای گوش هایم بگویند.

یک جمله شبیه به : بیا بغلم دخترم.



چرا آنقدر از من پرت هستید.

بله میدانم گودیِ چشم هایم دره های عمیقی دارد اما، چرا تا این حد از من به دره سقوط کرده اید؟

چرا مرا با بغض بازی های شاعرانه ام تنها گذاشته اید؟

حتی نمیدانید که من هنوز هم می نویسم.

برای شما.

برای آنها.

برای او و تمام احساساتم.

حتی نمیدانید که دخترتان چیست.

برایم پرتغالِ پوست کنده می آورید؟

مادر جان،

پدر جان،

من چیز های دیگری میخواهم.





نفیسه خطیب پور