داستان میخواهم.

آقای سرخ یدونه عشق
آقای سرخ یدونه عشق


شاید اگر صد ها سالِ دیگر هم به دنیا می آمدم، باز هم نفیسه ای بودم که اکنون در آستانه ی بیست و دو سالگی میخواهد از در و دیوار بنویسد..

اما اینبار در و دیوار از من می گوید.

داستانِ صفحاتِ دخترک.

روی تخت، رو به روی آینه.

با خیالِ عشق و عاشقی های نا تمام.

چه عطرِ اشکی.

چه نوایِ بادی.

چشم هایش را رو به آسمان گرفت.

دست ها را بالا کشید و تا می توانست خود را در آغوشِ شانه هایش برد.

باید خودش را خیلی دوست داشته باشد..

لبخندی نبود.

تاریکی از صبح می ترسید و همین برای ترکِ غم آلودِ خاطره هایش کافی بود..

باید نفسی تازه می کرد، چای می نوشید و لقمه ای از فراموشی می گرفت.

اما همه ی این باید ها و فراموشی ها را، فکر می کرد.

در واقعیت نمی توانست افساری از خود داشته باشد.

هر یار شب می رسید، به موهای از دست رفته اش نامه می نوشت :

عزیزِ من،

دلم برایت تَنگ ترین تُنگِ ماهی است!

برگرد و کمی رنگ به رخسارم بده..

بگذار ببافیم و پایکوبی کنیم.

شاید عاشقی در پیچ و تابِ تو عشق بازی کند.

اصلا شاید این بار رنگین کمان از فرقِ سرمان به خورشید کشیده شد!

کسی چه می داند؟

مگر بازتابِ آن همه صبر و افسردگیِ زلیخا، شیرین نبود؟

شاید هرگز خَشِ سرفه های مرا در پیری گوش ندهند.

شاید نخواهند که بوسه ای برای تارِ سفیدی هایم باشند..

اما من به هر حال داستانی تازه می خواهم.

داستانی که برکه های آن از نیلوفرِ آبی پر شده باشد.

یا حتی مرداب ها، طنابی برای نجات داشته باشند.

داستانی که برای دقایقی، عشق باشد.

عاشق کند و بماند..

حتی اینکه بگوید می ماند، کافیست.

عزیزِ من،

بیا!

برای اولین بار، احساس میکنم تنهایی را دوست ندارم.

من باز هم داستان می خواهم!


نفیسه خطیب پور

@roots.ofme