دلم تنگ است، ماهی ندارد.

زخم
زخم

ساعت ۳:۴۱ دقیقه ی صبح است.

قصد داشتم برای بارِ هزارم از دلتنگی ها بگویم، اما این گویِ زندگی نایی برای سخن گفتن ندارد.

تنها واژه ها بخشی از منِ این لحظه را برایت توصیف می کند.

..

مثل همیشه نیست.

سقف تیره تر از آنی بود که خیره شدن داشته باشد.

بیدار نشسته بودم و میان آن همه تنوع افکار، یادِ چشم های او و نگاهش مرا رها نمی کرد.

می دانم، این دلتنگی از آن کلیشه های دوست داشتن است که همه حداقل برای یکبار تجربه اش می کنند، اما برای من واقعی تر و طولانی تر از حد تصوراتم شد.

مثل رنگین کمانِ هزار رنگ با قدرت به قلبم تابید.

مثلِ نور طلوعِ رویایی داد و مرا غرق نجاتی کرد که میل به خودکشی با دریا دارد.

گمان میکنم گرفتاریِ شوم لذت بخشی است که همواره برای داشتن و نداشتن آن مشتاقیم..

هر چه باشد، من نمی توانم از این بامِ آشفتگی پریدن کنم..

دلم اولین دیدارمان را می خواهد.




نوشته هایم را نمی خواند.

دیگر دست هایم را نمی گیرد.

برای دیدار چشم هایمان، تلاشی نمی کند.

نمی دانم کجاست.

نمی دانم چه کار می کند.

حدسی ندارم.

قلب اش را، حس نمی کنم.

نجوایی که او را به گوش هایم می رساند، ساکن است.

ساکت است و حرفی برای گفتن ندارد.

دلم یک عمر تنگ است و چاره ای برای داستانم ندارم.

نمی دانم تا کی نوشتن ها ادامه دار می شود.

سخت، خشک ، دور.


دلم تنگ است، ماهی ندارد.دلم تنگ است، ماهی ندارد.

نفیسه خطیب پور

@roots.ofme