دوباره.

خب ،

چندین بار است که کلاغ قصه ی ما،

نمی تواند به خانه اش برسد.

مبهوت است و گاهی وحشت زده در تاریکی ها جست و جو میکند.

تقریبا هر سال.

و اشتباه میکند.

خانه همین جاست.



دبیر ریاضی در چشم هایم زل زد.

_ خطیب پور! کجایی؟

...

به تو چه که من کجا هستم.

بگذار همان جا باشم.

این دنیا گاهی ارزش دیدن ندارد.



رفتگر آرام جارو می زد.

نزدیک تر شدم.

باد بی رحم بود.

وزید و تمام برگ ها را دوباره خزان کرد.

دست روی کمر گذاشت و گفت:

_ خدایا.

...

شاید این بار که باد وزیدن بگیرد، صدایش را شنیده باشد.



دختر گل فروش دم چهار راه با دندان های سیاه.

گل هایش را به طرفم گرفته بود.

_ خاله یکی بخر به عشقت بده.

نزدیک بود ماشین مرا زیر بگیرد.

گیج و خام جمله ی دختر بودم.

چه حماقتی.



خداحافظی کرد.

از نوع سفت و سخت.

حرف هایش را می خواندم.

مثل یک سمفونیِ فالش بود.

مثل یاقوت تقلبی.

درست شبیه به نقابی که با فشار،

روی چهره ی بی حسش قرار داده باشند.

کلاغ نمی توانست فکر کند.

از من پرسید:

_ خونه ی خاله کدوم وره؟

اینبار قلبم را نشانش دادم.

.

.

.





نفیسه خطیب پور