رباته درون.

کمی از من
کمی از من

شاید اگر مادرم

ساعتِ چهار صبح

چَشم های پف کرده ام را بوسه دهد؛

اشکی نبود..

شاید اگر مادرم

ساعت چهار صبح را

کنارم میبود؛

دلم نورانی می شد..

.

.

شاید هم مادر مرا دیده..

شاید چشم هایم را هم بوسیده

و برایم لبخنده مادرانه زده..

شاید حتی پتو بر سرم کشیده و مرا هنگام خواب؛

تماشا کرده..

اما آن شاید ها و لبخند ها؛

آنقدر رویایی است که با منطق های من ناسازگاری دارد..

مگر انسان میتواند؛

دست های گرم مادر را به جان بگیرد و باز هم شب ها؛

آشفته حال و بغض آلود؛

وقتی که باران به مهمانیِ کوچه ها رسید؛

اشک بریزد..؟!

.

.

مادرم را دوست می دارم.

لبخند هایش را دوست می دارم.

دست هایش را.. صدایش را..

اما من هنوز ناراحتم؟!

.

.

نه انسان نمی تواند مادر کنارش باشدو بد باشد.‌

.

.

.

.

مادر..؟

پس من انسان نیستم..؟!





نفیسه خطیب پور_ فضای سمی اینستاگرام [email protected]