رسیدن های ابدی.

:)
:)


چه بی انتها مذاب است طعمِ نرسیدن ها.

صبح ها که سپیده قلبِ تاریکِ اقیانوس را روشنایی میدهد؛

و نگاهِ خورشید را به آفتابگران های خمیده و التماس گو می اندازَد؛

من برای تمامِ تو که لایِقَش نبودم؛

بوسه های جانانه میفرستم...

اما پیش از آن که شب، آسمان را تنها بگذارد؛

برگ ها وکبوتر ها و گل ها و سکوت ها؛

با من، به تماشای خاطره هایی از تو به صبح میرسَند.



گاهی آنقدر در خاطراتم قدم میزنی؛

که عطرِ پرتقالیِ تو، شهر را لبریز از اشتیاق میکند؛

و آن لحظه است که میخواهم؛

تمامِ پرتقال های جهان را برای خودم داشته باشم...

انتظار..

شاید باید صد هزار برابر به صبوری بنشینم؛ تا پایان.

شاید پایان، تو را هدیه بیاوَرَد..

آن قدر انتظار میکشم تا پایان مرا هم بخواهد.

.

.

شاید آن روزی که خورشید؛ دیگر دلربا نباشد؛

یا آن روز که دیگر گلدانِ سفالی؛ خالی از ذوقِ روییدن های رویایی باشد؛

من تو را در آغوش بگیرم.

شاید آن روز که دیگر صدای خنده ی ناگهانیِ کودکی؛

در عزاداری های فریبانه شنیده نشود و نظمِ اشک های دروغین را بر هم نَزَنَد؛

بتوانم برایت به خاک بی افتم؛

و تمامِ زجرِ این سی و چندی سال را نشانت دهم.

شاید آن روز که بال های پروانه به آتشِ بازی با شمع گرفتار شود؛

و شمعدانِ پُر شکوه را برای انتقامِ زخم هایش به زمین بی اندازد؛

نفرتی به چشم هایم بیایَد که یک هزارمِ اندوهم باشد!

نمی دانم..

شاید آن روز که دریا ژرف تر و خشمگین تر از همیشه؛

اوج بگیرد و ابر ها را بِبَلعَد؛

و سایه ی خفگی با دعوت نامه های قاتلِ آبی؛

تمامِ ادم های این شهر و تمامِ خاطراتشان را اِحاطه کُنَد؛

من؛

کِشتیِ رسیدن های ابدی را؛

که به لب هایت ختم میشود؛

در بالاترین نقطه ی اوجِ این کُشتارِ عظمت بار؛ ببینم!

.

.

.



نفیسه خطیب پور _

فضای شبیه به همون عزادار گونه ای که گفتم : اینستاگرام! roots.ofme