زخمِ حقیقی.

تردد.
تردد.

+ حال که موهایم را کوتاه کردم ؛ دیگر هیجانی برای بافتنشان وجود ندارد. درست مثلِ زندگی که هیجانم را با بی رحمی خورده است.. تو متوجه نیستی..

_ عزیزم؛ میدانم که چمدانه مغزت را بسته ای و فکر میکنی تنها راهِ رهایی ؛ دوری از خودِ حقیقی ات میتواند باشد؛ اما من این راه را ؛ مسیری به جز تباهی نمیبینم... شاید جمله ها و واژه هایی که انتخاب میکنم مناسب نباشند اما باید به تو بگویم که این راهش نیست!

+ خب راهش چیست؟... اگر بروم، خاطره ها و زخم هایی که کهنه شده اند به یک باره ناپدید می شوند؛ چون دیگر منی نفس نمیکشد که بخواهد از بودن و حضور داشتن ؛ آزار ببیند.

_ یک لحظه صبر کن. برایم بگو زخمِ واقعی چیست.

+ یعنی چه؟

_ یعنی برایم بگو؛ چه چیز در حقیقت و در نهایت باعث میشود احساسِ سر افکندگی از تصمیمات و نوعِ تفکراتَت داشته باشی؟

+ خیلی چیز ها.

_ خب برایم همان خیلی چیز ها را بگو . نه نه ؛ گُلِ سر سبدشان را بگو؛ همان زخمی که خون ریزیِ بیشتری برایت داشته است ؛ آن را میخواهم بشنوم.

+ نمیدانم.. شاید بدترین زخم برای من؛ همان لحظه ای باشد که؛ آخرین نفر که انتظار میکشی گوش هایش را به صحبت هایت تقدیم کند؛ تو را میانِ سوختگیِ درجه سه از رویداد های زندگی، رها میکند و میرود... یا همان لحظه ای باشد که دردِ بی درمانِ تو موضوعِ طنز گونه ای برای دیگری باشد.. یا شاید آن لحظه ای که اعتراف میکنی از بودن خسته ای و دلت میخواهد اقیانوسی باشد که تو را با تمامِ پلیدیِ زندگی ات بِبَلعَد ؛ به تو میگویند که : نگاه کن! مگر شب ها داخلِ جوب میخوابی؟ مگر غذا برایت نمی آورند تا سیر شوی؟ مگر سقفِ بالای سرت را نمیبینی!؟ چرا شکر گذار نیستی؟؟ .... ... این ها همه حقِ انسانیِ یک آدم است که باید برای زندگی کردن و پیش رفتن آنها را داشته باشد؛ چرا فکر میکنند این جمله ها آدم را از ناراحتی هایش دور میکند؟ چرا فکر میکنند با یاد آوریِ این نکته ها میشود به ماهیتِ هر آنچه برایمان دشواری به وجود آورده است فکر نکنیم؟ این احمقانه است که چون سقف بالای سر دارم پس خوشبخت هستم و باید شکر گذار باشم! .... آن سقف ؛ آن غذا ؛ آن بستر برای خوابیدن؛ همه و همه نیازهای یک زندگیِ عادیست. نباید برای فراموش کردنِ مشکلات یا سختی هایم؛ هر آن چیزی را که داشتنش حقِ من است بر دهانم بکوبند تا بگویند که مشکلی ندارم. هر آن کس که دلیلِ گشودنِ چشم هایم به این دنیاست ؛ تمامِ نیاز های حقیقیِ من بر پای اوست. درست است که از یک جایی به بعد آن نیاز ها وابسته به دیگری نخواهد بود، اما اکنون که بیست سال دارم و نمیتوانم از این خانه بروم ؛ چرا برایم از خوراک و بستر و پوشاک میگویند؟!


_ درست است. حق با توست. این اشتباهِ محض است که برای فرار از ناراحتی هایمان ؛ خودمان را با چیز هایی که حقِ طبیعیمان محسوب میشوند گول بزنیم. در حقیقت باید مشکل را بر طرف کنیم نه این که از ناراحتیمان فرار کنیم. میخواستم برایم از زخمِ حقیقی بگویی تا به تو نشان دهم که این زخم دیگر وجود ندارد.

+ نمیفهمم؟!

_ تو برایم از احساساتی گفتی؛ که شاید از کاه های کوچکی که داری، کوه های بزرگ ساخته است و مدام بد ترش میکند؛ و از دغدغه ی " در نطفه خفه کردنِ بشر" گفتی که جایگزینِ ارائه ی راهکار، برای حلِ پیچیدگی هایت بود.

+ درست است اما چرا میگویی زخمِ حقیقی که برایت گفتم دیگر وجود ندارد؟

_ به خاطر اینکه من به تمامِ حرف هایت گوش سپردم و همان شخصی شده ام که تیرِ آخر را به سمت تو نشانه نگرفت ؛ و تو همین الان دریافته ای که خودکشی راهکارِ حقیقی برای درمانِ زخم هایت نیست! تو خودت برایم گفتی که باید مشکل را حل کرد، نه آنکه خودمان را گول بزنیم یا از ناراحتیمان دوری کنیم... پس خودکشی تو را تبدیل به خود باخته ای میکند که در تنهایی غوطه ور شده است .

یا بهتر است این گونه بگویم: تو را تبدیل به باخته ای میکند که در پایانِ لحظاتِ دردناکش، ثانیه ای از افکارت ؛جوانه ی خودساختگی را برایت سبز کرده بود؛ اما با این حال که کور سویِ امیدی برایت یافت شده است و گوش های شنوایی حرف هایت را با جان و دل شنیده است؛ این بار خودت جوانه ات را به آتش میکشی! ..چون نبودن و نفس نکشیدن، راهکاری ساده تر از برطرف کردن و کنار امدن یا به دنبالِ راهه حل گشتن است؛ پس تو این بار همانی هستی که خنجری به قلبت فرو میکند! ........ اگر این باشد ؛ تو لایقِ همان بی توجهی و نصیحت های اطرافیانت خواهی بود؛ که تو را درک نمیکنند و حتی دلشان برایت نمیسوزد که به حرف هایت گوش بدهند!

میبینی..؟ تو هیچ فرقی با همانی که دلت را شکسته است نداری.

اگر خودت برای خودت جاده را طوفانی کنی؛ دیگران چه کاری میتوانند برایت انجام دهند؟


..

..

..


+ میخواهم موهایم را بلند کنم..

_ افرین. همینطور جوانه بزن!






نفیسه خطیب پور - فضای ابتذالِ اجتماعی roots.ofme@