سرزمینِ سهراب.


هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر احساس میکنم.

احساسِ لبریز شدن و خفگی در شب.

فلان را بگذار برای بعد، به فلانی توضیح بده، برای فلان چیز اشک بریز و فلان دقیقه حرص نوشِ جان کن.

هر چه بیشتر می گذرد، وظیفه ها بیشتر می شود.

این یک بار زندگی کردن برای من به دوره های عمیقی تبدیل شد.

هنوز به اتمام جوانی نرسیده ام، اما در همین اوایل اگر از خورشید هم کمک بخواهم، سرش را برایم تکان نمیدهد.

خودم و تخت و اتاق با دری که برای باز شدن، التماس می کند.

اگرچه این حال و احوال ماندنی نیست.

من از تمامِ بی شعوری ها و تحمیل شدن ها، به سرزمینِ افسانه ای می روم.

همان که قایق سهراب در اسکله ی رنگین کمانیِ آن نشسته است تا با مقصد، ازدواج کند‌.

با ساحل ، صدف ، نور.

اما پیش از آنکه سفر به انتهای خود برسد، من مانده ام و یک جماعتِ کم فهمِ عظیم.

از آنهایی که آیِنه هم نمیتواند صادقانه کثافتِ مغزشان را نشان دهد.

هر چه عطرِ نیمه ی پُرِ لیوان دار بود، به دلشکستگی ها پاچیدم!

اما پرنده ای در آشیانه ی خالی، تخم نمی گذارد.

نمی دانم شاید اشتباه می کنم.

اما مگر قرار بر این نیست که زیستن زیبا باشد؟

هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر پشیمان می شوم.

از انتخاب شدن، روییدن، رشد، عشق.

اگر به امتخابِ من بود، بودنی نبودم.

محو، نیست، فراموش.

به تاریخ هم نمی پیوستم.

نه در بهارِ هزار سال قبل کاشته می شدم،

و در مهمانیِ پاییزِ ده سال بعد به دنیا می آمدم.

نفیسه ای نبودم.

برای تو، نوشتنی نداشتم.

عاشقیِ کوچکِ خود را ، غصه نمی خوردم.

ساز را برای نواختن، نمی ساختم.

قلموی نقاشی را تکان نمی دادم.

....

اما من هستم و نفس هایم آنقدر عمیق است که نمیتوانم از زندگی کردن فرار کنم..

تقدیر نیست، بیشتر انتخاب است.

عهدی که بستم، رسیدن به سرزمینِ سهراب،

باید بروم.

پس می روم.

نفیسه خطیب پور

@roots.ofme