سلام عزیزم.

خیار گونه
خیار گونه


اگر به گذشته بازگردم؛ برای خودم این چنین از اینده میگویم:

سطل های زباله دیگر به سطلِ زباله شباهتی ندارند و تو میتوانی از انها برای دسشویی رفتن و تولیدِ سمومی انسانی استفاده کنی؛ آنقدر همه چیز به کثافت خواهد رفت که دلت میخواست یکی از همان کثافت های بی جان بودی!

اگر بخواهم از خانه های قدیمی و پله های سه تایی برایت بگویم؛ چیزی از آنها باقی نمیمانَد. هر گوشه را که نگاه میکنی ؛ همه چیز شکلِ تکرارو کلیشه به خود گرفته است و همچنان همه ی نوجوانان برای آنکه از خانه فرار کنند کنکور میدهند و به دانشگاه و سپس به ازدواج پناه میبرند.

سرو های کشیده ، به خاکستری های بی جانی بدل شده اند که چشم هایت دیگر نمیخواهد نگاهی به آن ها بی اندازد.. همچنان خورشید میخواهد عاشقانه هایت را هنگام غروب رویایی کند اما ساختمان های کشیده ی بی وجدان؛ این را از تو دریغ میکنند.

گربه های خیابانی به جوب نِشین هایی بدل شده اند که میتوانی نفرت از زیستن را درونِ چشم هایشان ببینی..

دیگر پرنده ای، آوازِ آزادی نمیخواند.

دیگر گلدانِ سفالی هنگامِ باران؛ عطرِ نم به خود نمیگیرد.

اصلا دیگر باران برای تو نمیبارد!

برای هیچ میبارد؛ برای چرک میبارد. برای اخم های ابدیِ پدر میبارد. برای دلشوره های دخترک درون تاکسی میبارد. حتی دیگر برای اندوه های شبانه، ستاره ای چشمک نمیزند که باران بخواهد اشک ها را با خود به فراموشیِ خیابانی، هدیه کند!

تابستان، فلکه های آبیاریِ بهشتی اش را میبندَد و کاج های زمستانی برف را با خود به غروب نمیبرند. دیگر ذوقی درونِ برگ های پاییزی برای سقوط های شاعرانه وجود ندارد و حتی بهار برایت شکوفه هایش را به پرواز نمیرساند..

دیگر برادرت برای صحبت با تو وقت ندارد و تنها چیزی که از او برایت میماند؛ فریاد های خشم گونه است.

شاید نمیخواهی این حقیقت ها را به دوش بکشی اما باید برایت میگفتم .

همان زهرماریست که آینده به جانت میاندازد.


.

.

.

.

نفیسه خطیب پور_ فضای آینده گونه root.ofme@