سنگ صبورِ چه کسی هستی؟

این قسمته سفیدی پوچیه زندگیه
این قسمته سفیدی پوچیه زندگیه


چه قدر زخم دارد این حنجره.




آسمانِ تاریکِ خوش خواب؛

برایت یک °بیدار باش° دارم!

تو آنقدر زمین را در قهر های عاشقانه ات لالایی خواندی؛

که برای سخن گفتن با تو اشک میریزَد.

کافیست نیم نگاهی به گلدان های شکسته بی اندازی..

شهر به داشتنِ آبیِ پاکه تو؛

التماس میکند.

.

.

ما گمان میکردیم خودمان میتوانیم اشک هایمان را پاک کنیم؛

اما تنها زمانی که بارانِ مهربانی ات میهمانِ گونه هایمان باشد؛

مرهمی برای قلبِ آشفته می‌شود..

کسی برای پاک کردنه اشک هایمان،


داوطلب نمیشود.



_ راسته که میگن ستاره ها به ما نگا میکنن؟

+ این سمتو نگا میکنن، اما متوجه ما نمیشن.

_ چرا؟

+ چون ما خیلی ریزه میزه ایم.

_ همه چی که واسه اونا ریزه..اصن میبینن؟

+ نه نمیبینن. بیشتر گوش میکنن.

_ به چی گوش میکنن؟ مگه صدامون تا اونا میره؟

+ نه صدای ما نمیرسه بهشون.

_ پس چیو گوش میکنن؟

+ گوش کن.

_ به چی؟؟

+ گوش کن ببین چه صدایی میاد.

_ خب دارم گوش میدم ولی هیچ صدایی نمیاد بابا جان

+ همینو میشنون؛..سکوتمون.

تنهاییمونو گوش میکنن.

_ چرا...؟

+ تو اسمون نگا کنی پیشه هم دیگن؛

اما خیلی از هم دورن.

اونا هم مثه ما با اینکه تعدادشون زیاده تنهان.

مثه ما ادما.

همدردی میکنن..

حداقل اونا با این همه فاصله از ما همدردی میکنن..

من که کناره توام چی کار میتونم برات بکنم..

جز اینکه بگم دیر وقته برو بخاب پسر..

یاد نگرفتم سنگ صبوره کسی باشم میفهمی..

هیچوقت کسی صبوری نداشته برام..

.

.

برو بخاب.


آنقدر لبریز شده ام؛

که نمیتوانم برایت از آن غم های کهنه بگویم.

من بودم و زمان های کودکی؛

که اندوه شهر را حس میکرد.

که آن سکوت را میشِنید.

دیگر برای گُلِ سرخی که در تو جوانه دارد؛

جانی ندارم!

ذوقِ رُزِ مشتاقت را؛

به همان خیابانی که باران دارد بگو.

من تنها با سقفِ اتاقم سخن میگویم!




نفیسه خطیب پور _ انزجار های دور roots.ofme@