سیگار چهارم.

ضرب دیده.
ضرب دیده.

صدای ساییده شدنِ مداد شمعی روی کاغذِ پوستی چشم های آیینه را باز می‌کند.

سلام!

باد پنجره را می‌لرزانَد.

باز هم ناخن هایم را شکسته می‌بینم.

اهمیتی ندارد.

اکنون که ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح شده است، هیچ عاملی نمی‌تواند باعث نادیده گرفتن درد گوش هایم بشود.

وقتی همه چیز، همه کس؛ مورد تجاوز دیگری قرار گرفته است، چرا درد گوش هایم را نادیده بگیرم؟

..آه؛ بازدم های خسته..

باید بروم.

از این خانه باید بروم. همین حالا!

سرعت به جانِ پاشنه هایم رخنه می‌کند.

چقدر بند کفش ها با دست هایم غریب است.

..

در را بستم.

باز هم جا گذاشتنِ کلید های گمشده مرا متوقف می‌کند؛

اما اهمیتی ندارد.

به راه رفتن ادامه می‌دهم.

دکه ی آن طرف خیابان، ملقب به دکه‌ی ممد، هنوز باز است.

_ یه بهمن می‌خوام.

..

دود سیگار به اکسیژن های در حال انقراض تجاوز کرد.

به ریه های سوخته ام تجاوز کرد.

با زیباییِ نورِ ماه همبستر شد اما، به سفیدیِ دندان هایم تجاوز کرد.

تمام که شد، جسمَش به آسفالتِ باران خورده تجاوز کرد.

سیگار روی زمین هنوز روشن بود؛ جان میداد.

زیرِ چراغِ کوچه ی آفتاب، جدول را تنها گیر آوردم.

با ماتحت به جدول تجاوز کردم.

آه چقدر ساکت است.

سیگار دوم.

اینبار علاوه بر آن هایی که گفتم، خاکستر هایش به پیراهن چهار خانه ام تجاوز کرد.

بعد از این، باد قدم هایش را عظیم تر برداشت و به زیباییِ رقصِ دود تجاوز کرد.

از دور گربه ای نزدیک می‌آمد.

سیگار دوم را با شدت به سمتش پرتاب کردم.

حمله ی سیگار، به احساسِ نیازِ گربه ی تنها تجاوز کرد.

چند دقیقه ای بود که می‌گذشت.

دقیقه ها به شب تجاوز کردند.

سیگار سوم.

قوطی کبریت نفس های آخر را می‌کشید.

عطر غلیظ از تمامِ سطل زباله های تهران، به کوچه ی آفتاب آمد.

سرفه همراه با خلطِ سرماخوردگی از سه سال پیش، سکوت را شکست.

اینبار جدول با تمام قدرت به استخوان های لگن و دنبالچه ام تجاوز کرد.

سیگار سوم هنوز میان انگشتان دلبری می‌کرد.

برخاستم.

گربه ی مفلوک از پشت بوته ی خشکیده نگاهم می‌کرد.

آه.. می‌دانم نوازش دست هایم را از تو دریغ کرده ام؛.. اما اهمیتی ندارد.

راه خانه را پیش گرفتم.

از دکه‌ی ممد عبور می کردم.

همان جا وسط خیابان، مجلس عزاداریِ سیگار سوم تمام شد.

می‌توانستم تصور کنم که کلید ها داخل خانه برایم زبان درازی می‌کردند.

اشکالی ندارد. اهمیتی ندارد.

دمِ در هم رختِ خوابِ دوست داشتنیِ من است.

زمینِ آشفته ی بیمار با آغوشِ سفتِ گرم.

مقابل در نشستم.

به شکل چهار زانو با دو زانو.

وقتِ جشنِ عروسی لب هایم با سیگار چهارم رسیده است.

..

کجاست..

آه قلبم!!

نگاه کن پسر..

چقدر تلخ..

اینبار که پاکتِ سیگار روی جدول جا مانده؛

بهمن به احساساتِ من تجاوز کرد.!