سیگار.

اکنون که سرماخوردگی به جانم تجاوز کرده است، برای نوشتن هم کسالت دارم.

اما کور خوانده است،

من اگر نوشتن را کنار بگذارم، می میرم.

درست مثل نقاشی کشیدن، دویدن یا ورزش کردن.

پس به تمام عطسه ها، سرفه ها، خلط ها و آب ریزش بینی ها میگویم که بیخیالِ این تنِ تنها شوید.

می خواهم ادامه دهم.

با همه ی زجری که هر کدام از روز ها و سال های زندگی برایم بیاورد، باز هم می خواهم ادامه دهم.

شاید این میخواهم ها برای آن است که بخواهم..

حقیقی بخواهم و برایش شاد باشم، یا حتی تِکه ذوقی در من بجوشد تا شعله ی گازِ خشم هایم را خاموش کُنَد.



شب های پیش سیگار بود و فندکی که برای آتش بازی، عطش داشت.

سیگار از طعم لب هایم به خاکستر گفت و این به شکل پنج نامه ی عاشقانه به باد رفت.

هر پنج بار برای دود ، یک قفس از حبسِ سینه ساختم و این حنجره ی بی گناهم را در آتش سوزاند..

مرا ببخش نفیسه ی عزیزم،

ببخش که شب ها سر درد دارم و سیگار برای بار ها با تو عشق بازی می کند.

بعد هم در نهایت اندوه تو را تنها می گذارد.

ببخش که نمی توانم از خورشید ، نوری برای بازتابِ قلبِ شکسته ات باشم.

این روز ها تاریکی های زندگی را ، حتی از پشتِ پلک هایت می بینم.

مرا ببخش که تنهاییِ تو هستم.

اگر این را می نویسی و هشیاری،

دست های تو همان خواستنی است که آینده از کوهستان ، بابونه می چینَد!

پس کوتاه آمدن نداریم!

راهِ تاریکه تو، پر از نور است.

با عشق ، دوستت دارم .

نفیسه خطیب پور


@roots.ofme