شادی کجا بود جانم؟


نمی دانم.

دلِ کوچکم با خیلی چیزها شاد می شود.

روز هایی بود که در زمستان، برف بازیِ شاعرانه ای داشتم.

این را می دانم که آن زمان شاد بودم، اما یک شادیِ توخالی.

زود تمام شد.

دلم یک جعبه شیرینی نان خامه ای می خواست که به جای گوله برف های یخ زده، پرتاب کنم.

اما از آن زمان پنج یا اگر اشتباه نکنم شش سال است که خاطره ای مرا عمیقا شاد نمی کند.

شاید هم چشم هایم کور شده است.

نه.

دست هایم، گوش هایم، حرف هایم، همه با هم کور شده است.

نمی توانم عشقی را لمس کنم.

گوش می دهی؟ واقعا؟.. نمی توانم عشقی را لمس کنم.

همه ی شادی ها ، عطرِ تندی از دروغ دارد.

شاید هم من بیش از اندازه به حرف های سهراب گوش داده ام.

شاید آنقدر چشم هایم را شسته ام که نایی برای دیدنِ رنگ ها نمانده است.

رنگ های کمانیِ رنگی کمان.

رنگ های شمع و گل و پروانه.

رنگ های او و تو و تمامِ آنها.

نمی توانم عشقی را لمس کنم.

شاید اگر یک فنجان چایِ عسلی برایم آماده کنی یا دست هایم را بگیری، یک رقصی از اشک های چند هزار ساله را نشانت دهم.

رقصی که زندگی هیچ وقت برایم موسیقی اش را نمی نوازَد.

می دانم که حالم بد است.

می دانم حالم خیلی بد است.

عمیقا احساس شادی کرده باشم...؟

نمی دانم.

شاید لحظه ای برای خنده هایشان عشق کرده باشم.

نفیسه خطیب پور.