لحظه ای از گذشته. 1.

اوووق.
اوووق.

از میانِ خاطره های سریالی که عبور میکردم؛

به لحظه هایی رسیدم، که همانا بی نظیر ترین شکلِ تنهایی در آن ها نهادینه شده بود..

یادم آمد آخرین سالِ هنرستانِ پوسیده؛

زنگِ اولِ سه شنبه ی بارانی از فصلِ پاییز بود، که چشم هایم را آرام بستم و به ناله های گربه ی سیاه، درکنارِ پنجره کلاس گوش میدادم. روی طاقچه نشسته بود و گاهی نگاهم میکرد و به نظرِ او هم، این چنین می آمد که زنگِ دینی را باید به خواب رفت.

آنقدر خودش را کِش و قوس میداد که تنها نگاه کردن به او؛

دهانم را تا جایی که میشد، برای خمیازه های طولانی باز میکرد!

اما پیش از آن که تسلیمِ خواب شوم؛ آوای گوش خراشِ دبیر دینی امد که میگفت :

بیست دقیقه وقت دارید دوره کنید.

.....

میدانستم که این جمله برای امتحان است و باید کتاب را که هنوز داخلِ کیف بود؛ (شاید هم نبود)؛ بیرون می آوَردَم.

چشم هایم را به گربه ی سیاه دوختم تا ببینم نگاهش، اشتیاقِ انجامِ چه کاری را به من میدهد... که گربه ی سیاه آنجا نبود. احتمالا برای او هم بیش از اندازه کسل کننده بود که بینِ خوابیدن و درس خواندن یکی را انتخاب کند؛ چون پاسخ مشخص بود!

آن روز ظهر وقتی از مدرسه به خانه برمی گشتم، تصمیم گرفتم کمی بیشتر راه بروم و مسیر را از بالای شهر کوچیکِ زنگ زده طی کنم. آنقدر راه رفتم که احساس میکردم کفش هایم میخواهند بالا بیاورند.

همه چیز با یک نگاهِ ثابت،در سکوت بود و در عین حال؛ آنقدر ناگهانی، شلوغیِ زندگی گوش هایم را میگرفت که نمیتوانستم هارمونیِ نا هماهنگِ محیط را بشناسم! ...

سرم را پایین انداخته بودم تا با چشم های مذکرِ دبیرستانی های آبی پوش(گاهی قهوه ای به تن داشتند) ؛ رو به رو نشوم و یا با چشم هایشان تا فیها خالدونم را نَبَلعَند.

همان طور که راه میرفتم دلم به حالِ خیابان های خشکِ چروکیده ی اطرافم میسوخت.

آنقدر کنده کاری و گودال های کوچک داشت که میتوانستم درون آن گیاهان دارویی بکارم و خودم را " یانگوم" خطاب کنم.

همیشه وقتی خیابان را دیدِبانی میکردم؛ به مورچه ها می اندیشیدم و فکر میکردم که اگر بخواهند از خیابان عبور کنند ؛ آن را با چه نامی خطاب میکنند؟.. کویر؟..ذغالِ پهناور؟ ..دریای سنگی؟!

همان لحظه ها همزمان با افکار، دریچه ی دیگری باز میشد که به من میگفت چرا به خانه برنمیگردی..؟

چرا وقتی شخصی را برای پرسه در آغوشِ شهر نداری، باز هم به خانه نمیروی..؟

چرا ؟!



گاهی فکر میکردم شاید برای این دیر به خانه میروم که میخواهم میانِ اکسیژن ها؛ احساس طراوتِ خاصی را برای خودم ثبت شده نگه دارم؛ و هر روزِ بعد از مدرسه را بازگشایی کنم؛.. تا شاید صبح که سپیده ی خورشید چشم هایم را کور میکند؛ به اشتیاقِ همین دیر به خانه بازگشتن از جایم برخیزم!



نفیسه خطیب پور _ فضای مزخرف اینستاگرام ROOTS.OFME@