لحظه ای از گذشته . 2.

چی بگم واقعا
چی بگم واقعا


_ من دارم میرم.

+ مراقب باش دخترم.


به این فکر میکنم که شاید اگر امروز ؛ روزه به دنیا امدنم می بود؛ برای عصرِ روزِ یکشنبه مقداری هیجان جمع می کردم. اما خب نمیشود کاری کرد، نمیتوانم به گذشته بازگردم.

گاهی حتی از خسته بودن خسته میشویم و به خودمان میگوییم که چرا حتی ؛

شنیدنِ یک بار صدای بوقِ دوچرخه ای میتواند با اعصاب و روانِ ما بازی کند.

آن روز که از خانه میرفتم؛ دلم میخواست برای همیشه بروم. یک تنهایی خاص، با همراهی کردنِ مهربانانه اش به من دلگرمی میداد که بروم و یک جایی گم و گور شَوَم؛

اما نمیتوانستم شهر کوچکِ زنگ زده را ترک کنم. دلم میخواست یک شتر داشته باشم و با آن به تئاتر شهرِ تهران بروم و در آنجا؛ چهار دستو پا بر زمین، علف های پارکِ دانشجو را به دندان بگیرم تا ببینم این مردم، که قدرتِ حرف در آوَردَنِشان از زئوسِ افسانه ای بیشتر است، این بار چه میخواهند بگویند!

اما بگذریم .. آنقدر چیز ها دلم میخواهد که اگر برایتان بگویم از من فرار میکنید^^.

.....

آن روز؛ منِ هجده ساله که اطرافِ خیال های خیابانی اش پرسه میزَد؛ به درختِ گردویی رسید که شاخه هایش از پشتِ دیوارِ سیمانی؛ اندوه وارانه خم شده بود. آنقدر خمیده و غم زده بود که خورشید برایش تابش های شاعرانه نشان میداد تا اگر میتوانست؛ با تمام وجود؛ از تهِ دلِ تمامِ گردو هایش اشک بریزَد.

چند قدمی برداشتم و سعی میکردم درختِ گردویِ افسانه ای را به خیال هایم راه ندهم؛ اما باد شدت گرفت و درست در همان لحظه بود که اِستشمامِ گردو های آفتاب سوخته؛ مرا به عقب باز گرداند.


به پایِ خمیدگی اش نشستم؛

و او هم سایه های خنکِ تابستانی را به جانم انداخت .(سایه هایی که واقعا به آن نیاز داشتم).

بعد از آن هم؛

غروبی دیگر آمد و من باید به خانه باز میگشتم..


.

.


_ من اومدم.

+ سلام بیا شام.

_ مامان گردو داریم..؟





نفیسه خطیب پور_ فضای فیک اینستاگرامی ROOTS.OFME@