لحظه ای از گذشته .3.

خسته
خسته


تمامِ لبخند های طعنه آمیز را هم اگر جمع کنم؛

به پوزخند های بیخودیِ این راننده ی تاکسی نمیرسد.



آن روز هوا به طوری آفتابی بود، که تابستانی تر از هر تابستان به نظر می آمد.

این که قصد داشتم به کجا بروم و مقصدم چه بود، اهمیتی ندارد که برایتان بگویم.. همین قدر بدانید که تاکسیِ زرد رنگ مرا در ترافیکِ شهری همراهی میکرد.

راننده در طول مسیر یک کلمه هم صحبت نکرد و فقط گاهی پوزخندی نثارِ جمعیت میکرد.


همان طور که گفتم، تابستان با ما سرِ لج افتاده بود و هوا آنقدر گرما زدگی داشت که کاپوتِ ماشین در انتظارِ مرگ ذوب میشد و گریه میکرد!

در همین لحظه ها که از داخلِ ماشین ، منظره ی سوختگیِ دسته جمعی را نگاه میکردم؛ سینی به دستان؛ (افرادی که سینی به دست دارند و داخل آن چیزی برایمان می آورند)؛ نزدیک می شدند و اخمِ چهره هایشان را بر گرما زدگی مان فرود می آوردند.

"یک سینی پر از ساندیس های مُرده."


با دست به شیشه ی ماشین ها ضربه میزدند و ساندیس های خالی از شکوه را ؛ در خیابان به مناسبته جشنشان ؛ ( که نمیدانم برای چه بود)؛ بینِ ماشین ها بخش میکردند و مردم خیلی مشتاق برای آبمیوه های جوشیده از حرارته خورشید ؛ دستشان را از پنجره ی ماشینشان بیرون می آوردند، تا از این موقعیتِ بیهوده بهره ببرند.

دقیق به خاطر ندارم اما همان لحظه هم به این فکر میکردم که طعمِ ساندیسِ پرتقالیِ جوشیده ؛ میتواند تا فیها خالدونِ ذهنمان را از هر چیزی پرت کند و ما را از هر آن چیزی که در زندگی درگیرش هستیم دور کند؛

یا حتما آنقدر بد مزه است که میتواند ما را از این رو به آن رو کند...

در لحظه که یکی از آن ها به پنجره ی مقابله من نزدیک میشد؛ با خود فکر کردم که شاید اگر من هم یک نفس از آن ساندیس ها را به وجودم تحمیل کنم؛ تجربه ی جالبی از آب در بیایَد و مرا در عالمی بی اندازد که تا به حال به آن توجه نکرده بودم.

یک عالم؛ به دور از عالمی که برایم ساخته اند...

شاید هم این گرما زدگیِ زجر آور ، و بویِ عرقِ راننده ی تاکسی و کیسه زباله های کفِ ماشین که مگس های سرکِش را مشتاق کرده بود، و صفحه نمایشِ گوشی که جانش را در این جنگِ روانی داده بود ؛ یک ضربه ی نهایی کم داشت که طنابِ تحملم را پاره کند و مرا از پا در بیاوَرَد!

پس بهتر بود که من هم خودم را؛ تسلیمِ این خود نابودیِ دسته جمعی کنم و به سوت کشیدنِ اتاقِ مغزم گوش بدهم..

..

..

شیشه ی ماشین را پایین دادم و ساندیسِ شگفت انگیز را با احترام از سینی به دستِ اخمو، گرفتم.

داغ!

خیلی داغ!

..

ماشین روی دنده ی یک، به صورتِ لاک پشتی در حرکت بود و راننده ی تاکسی از آیینه ی جلو ، مرا در حالِ فرو کردنِ نِی به ساندیس نگاه میکرد..

..

نی را که بر دهانم گذاشتم؛ جوشیده ی اسیدی بلافاصله راهش را به وجودم یافت و تا انتهایم را مملو از تحول کرد.

..

..

..

چشم هایم را بستم .

آخرین صحنه ای که به آن لحظه از گذشته تعلق میگیرد:

من در حال اوق زدن؛ از دردِ عضله های شکم به خود میپیچیدم و صدای راننده ی تاکسی می آمد که میگفت :

_ ای بابا چه مرگته خانوم! گند زدی به کفِ ماشین!

این همان لحظه بود که مرا از هر چیز که آن روز ها درگیرش بودم و اندوهی برایش داشتم، دور کرد.

به طوری که برای لحظه هایی؛

هیچ چیز برایم مهم نبود؛

و فقط میخواستم بالا بیاورم!



.

..

.

.

.

نفیسه خطیب پور _ فضای شُخمی اینستاگرام ROOTS.OFME@