لحظه ای از گذشته .5.

خاکی.
خاکی.


آن روزها که درختِ کاج بهانه ای برای نگاه کردن بود، دلم میخواست با تمام کاج های جهان رفیق باشم.

دلم میخواست برایشان از سایه های به دیوار گرفتار شده بگویم.

سایه های تنهایی.

سایه های تنها.

سایه های زیبا.



با چهره ای از پیوندِ اخم های چروکیده، به آیینه‌ی مغازه نگاه کردم.

شالِ آبی مرا شاداب تر نشان می داد.

اما مهم نبود.

شادابی را میخواهم چه کار؟


آه بله!

تولدی بود که گذشت.

گذشت؟

نمی دانم.

آن روز دلم برای دیدنِ تازگی ها پرواز می کرد.

دلم نو بود.

روشنی داشت.

گیج در قافیه ی دنیا لبخند می زد.

دلم شعر داشت.

می رقصید.

چشم هایم فضای تکراری را برای اولین بار، خوب نگاه می کرد.

او را نگاه می کرد.

لبخند هایش را نگاه می کرد.


روحم در انتظارِ لحظه ای که می خواهد آرام بگیرد، خوشحال بود.

فکر می کردم بودن در کنارِ دیگران خوب است.

بودن در کنارِ او خوب است.

خوب است؟

خوب بود؟

نبود.


جشن برای هر دوی ما بود.

شاید هم جشنی در کار نبوده و این یک مُتِوَهِمِ خسته است که برایتان از روزِ تولدَش می گوید.

شاید آن روز در یک خوابِ عمیق غرق شده است.

خواب عمیق یا کابوس؟

نمی دانم.

او که خوشحال به نظر می رسید.

دیگران هم برای رفتن به دستشویی زمان بندی می کردند.

کجای این ضیافت نشسته بودم؟

_ دست هایش که برای لمس کردنِ تو تکان می خورَد.

آه بله دست هایش.

حس عجیبی بود.

حس غریبی بود.

انگار برای خوشحال بودن از مرز های قدیمی عبور می کردم.

نیازمند.

نیاز به آغوشِ آرامش.

آغوشِ بی نهایت آرامش.

آرامش داشت؟

داشت؟

اگر داشت؛ چرا به فعلِ آرامش "دارد" نرسید؟

ندارد؟

دروغ بود.


کیک را فوت کردم.

برایم دست می زدند.

نه نه. دست نمی زدند.

بیشتر با هم حرف می زدند.

نگاهش می کردم.

نگاهم می کرد.

نگاهم طولانی می شد.

چشم هایم را نگاه نمی کرد.

نگاه می کرد اما جای دیگری پلک می زد.

نگاهش باخت.

به لب هایم باخت.

به دست هایم.

به نفس هایم باخت.

بازنده شد.

این بازنده را ببینید.

بازنده..یا مجرم؟

نمی دانم.

نمی خواهم کلمه ها برای بیان از صداقتی که داشت، دیوانه شَوَند!

صداقت برای استفاده.

برای حضور.

برای نفس کشیدن از اعماق رگ های گردن.

برای در آغوش کشیدن.

تنها برای همین ها گلِ رزِ بی عشق را به طرفم گرفت.

رُزِ مسموم.

منی که به مبتذل ترین شکل؛ پروانه شدن هایم را گرفتارِ شمعِ بی وجودش کردم.

همه چیز از تضادِ صداقت هایش، شُره می کرد.

من هم آلوده به حماقت جوانه زدم.

دست در دست هایش اشک ریختم.

خندیدم.

کمی دیگر اشک ریختم.

به اشک ریختن ادامه دادم.

احمق بودم.

چه قدر؟

نمی دانم.

زیاد.


شبِ زاد روزم را با نقابِ : "من دخترِ خوشحالی هستم" تمام کردم.

شاید لحظه هایی از آن روز خوشحال بوده باشم.

شاید هنوز هدیه های آن روز را نگه داشته باشم.

اما امروز؛

اما امروز..

هیچ دیگر.

همین.



کاش آن لحظه ها را می توانستم از دیدِ چشم هایم بیرون بیاورم و در صفحه های کتابِ شعری، خشکشان می کردم. در آخر هم وقتی تمامِ حضورش را دور می انداختم، آن کتاب را بر سرش می کوبیدم.








نفیسه خطیب پور _ اینستاگرام roots.ofme@