محکومی!

تصویر خودم
تصویر خودم


می توانستم فرار کنم.


مثل هر روز صبح؛ گربه ها خود را کِش و قوس می دادند.

دانه های برف؛ آرام آرام نشست میکرد..

زمین اگر چه آغشته به وحشت بود اما او، قدم هایش را استوار تر از هر روزه دیگر برمیداشت..

آن روز؛

مثلِ روزِ قبل به نظر می آمد اما، صدای بر خورد اشک های ملکه به کفِ اتاق؛ همان دلیلِ قانع کننده برای وحشت بود.

هر کوچه هر خانه، چشم های مشتاقی داشت و او را در کنجکاوی های خود؛ تکه تکه می کرد..

به نظر می آمد تمام شهر؛ انتظارِ او و جلاد را می کشیدند. سال ها مجرمین به دار آویخته می شدند اما امسال؛

این بار؛

فرق می کرد.

هوا سرد بود؛ اما آتشِ خونِ جاری در رگ هایش را متوقف نمی کرد.

می توانست فرار کند..

ژنرال های قصر؛ سربازان؛ دوک های ثروتمند و حتی جلاد نمی توانستند مقابل او دوام بیاورند؛ می توانست فرار کند اما؛

چرا نه؟!

چه چیز جلوی او را می گرفت؟..

.

.

او خسته بود...

از انتظار کشیدن خسته بود..

از در حسرتِ یک رای مثبت گرفتن؛ خسته بود!

از اینکه او را به حالِ خودش رها نمی کردند؛ خسته بود...

اینکه عشق داشته باشد؛ عشق بِوَرزَد و عاشقی کند، برایش دشوار بود و این آزارش میداد.

بار ها از خود پرسید که چرا من!...

چرا و چطور؛ تا کی...؟


_ کفش هایش کو؟!

+ این موجودِ پست چرا باید پوششی مانند مردم عادی داشته باشد؟ ساکت شو.

به میدانِ اصلیِ شهر رسیده بودند.

اگر برف نمی آمد؛ شاید برای آخرین بار؛ کف پوشِ سنگیِ شهر را لمس می کرد..

با خود زمزمه کرد : حیف.

_ راه برو حیوان.

.

جلاد کنار او راه می آمد و هر پانزده ثانیه با تیغه ی تبر به قوزِ روی کتف هایش ضربه می زد.

× مادر؟ انسان هم می خورد؟

+ هیس!!..ساکت باش پسر!.. من با چشم ندیده ام اما می گویند می تواند پنج تن را در چند لحظه بِبَلعَد..

زنگِ تیزِ شیپورِ مخصوص پادشاه؛ در میدان شهر پیچید و سکوت فضا را خاموش کرد..

به همراه جلاد از پله های سکو بالا میرفت و تنها؛ صدای نفس های او و قدم های جلاد بود که شنیده میشد... همراهان پادشاه؛ اطرافِ سکوی دوم، که پادشاه بر آن جلوس کرده بود را گرفته بودند.. همه ی نگاه ها به جسمِ خاکستریِ او چنگ می زد..

پس از دقایقی؛ پادشاه سر خودرا به نشانه ی تایید بر نایب وزیرِ خود تکان داد.

_ درود بر خاندانِ فِلور. ما در اینجا جمع شدیم تا شاهدِ پاک شدنِ شهر باشیم.پاکی از گناه. علی حضرت؛ پادشاه کاخو؛ پسرِ سومِ آرتورِ بزرگ؛ در مراسم اعدامِ امسال؛ تجدید نظر نموده و به دار آویختن را برای این مجرم سهل دانسته اند. بنابر نظرِ والای ایشان؛ ما امروز جلاد روماد را احظار نمودیم تا حکم را در میدان اصلی برایمان اجرا کند. مجرم بر اساس سوابق وحشتناک و آلوده به خونِ مردم بی گناه و دست درازی به ملکه؛ به مرگ با ضربه ی تیغه ی تبر از گردن محکوم خواهد شد و

+ بیگناه است!!

صدای شخصی میان جمعیت؛ کلام نایب وزیر را قطع کرد.

همهمه و زمزمه های ریز در میدان شهر پخش شد و پادشاه اخم هایش را در هم کشید.

جلاد ضربه ی دیگری با دسته ی تبر به قوز روی پشت او زد . انگار می خواست حضورش فراموش نشود. نگاهش به دانه های برف بود که روی کلاهخود های چرمیِ سربازان می نِشَست. نایب وزیر اطراف را با خشم بر انداز کرد و فریاد کشید:

_ چه کسی کلام مرا قطع کرد؟؟! خودت را نشان بده! مگر از جانِ خودت سیر شده ای؟!

و باز هم سکوت کمی جریان گرفت.

نایب وزیر نفس عمیقی کشید؛ یقه ی کت خود را صاف کرد و باز صدایش را در گلو انداخت :

_ هر کسی میان شما باشد که از این حیوان حمایت کند به مرگ با حکمِ او؛ محکوم خواهد شد. ...

و رو به پادشاه تا کمر تعظیم کرد سپس ادامه داد:

_ به مرگ با ضربه ی تیغه ی تبر از گردن محکوم خواهد شد. کاخ پادشاهی در امان و شهر از وجودِ بی وجودِ حیوانیِ او؛ پاک خواهد شد.



در آن لحظه؛

هیچ چیز؛ تردیدی برای رفتن در جانِ او نمی انداخت...

در آن لحظه ها؛ به ملکه فکر می کرد..

به دست های ملکه فکر می کرد..

به لب های ملکه فکر می کرد..

به لبخند های او به چشم های او فکر می کرد..

دلیلی برای ماندن نبود.

آنجا در شهرِ خاک خورده ی قدیمی؛

خاطره های چندان خوشی نداشت..

تنها فکر کردن به حسِ خوبِ در آغوش کشیدنِ تن برهنه ی ملکه؛ برایش امکانِ نفس کشیدن می داد..

هیچ چیز در ذهنش ؛ جز دیدنِ لبخندِ ملکه ارزشمندتر نبود...


ملکه با ردای سلطتنی وارد جمعیتِ کاخ شد؛ کنار پادشاه ایستاد و پس از تعظیمِ همگانیِ مردم بر روی صندلیِ کنار شاه نشست.

چهره ی ملکه با پارچه ی حریرِ آبی رنگ؛ پنهان شده بود و تمام جسم او را طلای خالص آویخته بودند. به دست هایش گلِ لاله ای گره خورده بود و ردای سلطنتی میان تمامِ زیباییِ جسمِ او می درخشید.

لحظه ای بعد ؛

نایب وزیر؛ رو به جلاد روماد کرد و از دور با حرکت دست تاییدی برای اجرای حکم داد و بلند گفت:

_حرف های آخرت را بگو. البته اگر میتوانی مثله آدمیزاد حرف بزنی!

خنده های درباریان سکوت را بر هم زد و پادشاه اخم هایش را باز کرد.

او سرش را بالا آورد و به آسمان نگاه کرد..

خورشید در امده بود و دیگر برف نمی بارید...

سپس سرش را رو به ملکه گرفت و مستقیم به او خیره شد.

دهانش را باز کرد و

ناگهان؛

صدای غُرشی وحشتناک؛ ترس را به جانِ همه انداخت!

سرباز ها گارد خود را تیز کردند و سر نیزه ها به سمت او نشانه گرفته شد.

عرق سرد روی پیشانیِ نایب وزیر جاری شد..

پادشاه؛ نگاهِ خود را از او بر نمیداشت و با تمام تنفر؛ هیکلش را بر انداز می کرد..

حتی صدای باد هم به گوش نمی رسید.

بالاخره ملکه چشم هایش را به او دوخت و حریر آبی رنگ را از صورتِ خود کنار زد.

اشک هایش جاری شد.

گونه هایش داغ شد.

در چشم هایش احساس بود.



جلاد روماد تیغه ی تبر خود را از خون پاک میکرد.

پادشاه و درباریان بر خاستند و منتظر همراهیِ ملکه؛ ایستاده بودند.

مردم بُهت زده از غرقابه ی خون در میدان؛ سکوت کرده بودند..

باز هوا گرفته شد و ابر ها در هم طنیده شدند؛

برف شروع به خاموش کردنِ آتشِ خونِ جاری بر زمین کرد..

صدای بغض آلودِ ناتوانی در میدان شهر گفت:

_ من هم دوستت دارم.


.

.

.

.

.

نفیسه خطیب پور _

فضای فیک اینستاگرام roots.ofme@