مستقیم به سمتِ همانی که باید بروی.

مستقیم به سمت دیگری.
مستقیم به سمت دیگری.


...

تمامِ خوش گذرانیِ بلوغ وارانه ام را؛

با صندلیِ آغشته به سُسِ قرمز، در پیتزا فروشیِ آن طرفِ خیابان گذاشته ام تا فهمیدم؛

حتی پیتزای پِپِرونی میتواند غصه هایم را به قصه های پایان یافته بدل کند..

اما؛

تنها همان پیتزا بر روی همان صندلی، برای پایان یافتنِ داستانی کافی نیست.

یک لبخند؛ یک دهانِ پُر؛ یک نوشابه ی اضافی در کنارِ من؛ دلتنگِ همراهی های شبانه ی توست!

اگر برای یک لحظه از پیتزا و روغن های سوخته ی ابدی مشتاقی؛

با من بیا تا شب ها؛ در خیابان های با هم غریبه ی تهران شهر؛ کلاه بوقی های خود را به سر کنیم؛

و عربده کنان بگوییم که اینجا؛ در این لحظه؛ هیچ کس بدونِ دیگری؛ خوشحال نخواهد بود!

بگوییم که این گوشه گیریِ تنها گونه، در نیمکتِ پارک های پژمرده؛

تنها یک درمان دارد؛

آن هم رفتن به سمتِ کسی است که مدت هاست از خودمان دور شده..

از خودِ قبلیِ ما!

....

همانی که درِ تمام آب معدنی های جهان را برایمان باز میکند.

....

شاید اولین نگاهِ او با طلوعِ خورشید به تلفنِ همراهش؛

در جست و جویِ تماسی از تو باشد.



آه بله!!

ای ابر های تیره ای که آسمانِ عصرِ هشتگردِ حدودا 60 هزار نفری را؛

خفه از افسوسِ طراوت داشتن کرده اید؛

تمام تُف های ساخته از بزاقِ حرص گونه؛ تقدیمِ شما باد.

چراکه اگر نبودید؛

شاید دوستی، آشنایی؛ تا شب هنگام،

به یادِ روز های آفتابی که در کنارِ هم گذرانده بودیم می افتاد؛

و به سراغم می آمد!

.

.

.

.

.



نفیسه خطیب پور _ فضای ارتباط های قدیمی roots.ofme@