مغز درد دارم.


در ابتدای این صفحه، درست زمانی که هیچ واژه ای را ننوشته ای، یک جمله قرار داده شده است :

.(هر چی دوست داری بنویس).

اما نمی توانم هر چه دوست دارم بنویسم!



اگر میخواستم از هر چه دوست دارم برایتان بگویم، سفیدی این صفحه را چرکِ روزگار سیاه می کرد.

دلم میخواهد از مرگ بگویم.

از شعور جامعه بگویم.

از دین و ایمان برایتان بگویم.

دلم میخواست از کشک و دوغ های آبکی برایتان بگویم.

از کسانی که صدایشان برای یک نفر هم قابل شنیدن نیست.. چون حقیقت را می گویند.

بله همان زهرمار معروف که تلخ ترین ها را به ما تزریق میکند.

نمی دانم چرا ..

گاهی نوشتن آنقدر آزار دهنده است که برای انتخاب کلمه ها، دویست بار آب دهانم را قورت می دهم.

دلم میخواست از خانه برایتان بگویم.

از کاغذ دیواری های پوسیده.

ظرف های کثیف صبحانه.

حتی میخواستم از پنجره ها بگویم.

که در خاک آلوده ترین وضع ممکن ناله می کنند.

ناله هایی شبیه به : خفه شو احمق!

ولی با این حال دوستشان دارم.

..

..

حقیقتا هر بار که شروع به نوشتن میکنم، در نهایت بی آنکه یک بار نوشته هایم را بخوانم، صفحه را ترک میکنم.

چون خواندن این کلمه ها برای چشم های خودم هم دشوار است!

نمی دانم چه طور این فلفل های تند را گاز می زنید!

..

..

..

..

نفیسه خطیب پور