منِ ۱.

این منم
این منم



احساساتِ ما همان چیزیست که هستیم.



من گل ها را دوست دارم.

اما از دنیای رُزهای قرمز، خیلی دور شده ام.

من همراه قایق کاغذی، هزار ساعت راه در جوب های کم عمق سفر کرده ام.

به خورشید؟ بله به خورشید جان سفر کرده ام.. از کجا حدس زدید؟..

من ظرف عسل صبحانه را با عشق تماشا میکنم.

اصلا یکی از سکانس های مورد علاقه ام، همین طلایی رنگِ زنبوری است.

من دیوار های قدیمی را دوست دارم.

دیوار هایی که عطرِ پوسیدگی و خِرَد می دهند.

من شعر ها را میفهمم.

اشکی که می ریزند، جهنمی که در آن می سوزند، و معده درد هایی که دارند را میفهمم.

من روزی هزار دفعه با رنگ ها ازدواج کرده و خیانت هایم را پنهان میکنم.

خیانت به خاکستری ها.

خیانت به سکوت ها.

به نیمکت های مرده.

من شکلات های تلخ را دوست دارم ... یک هوسِ زیبا برای چشیدن.

من مسخره کردن چیز های مسخره را دوست دارم.

لبخند زدن را دوست دارم وقتی در نگاهم اخم میکنند.

من نفس کشیدن را دوست دارم وقتی که زمستان است.

من دیدن کاج های کوچک را دوست دارم.

چیدن آنها را با دیگران دوست دارم.

من خیابان را برای بلند بلند خندیدن دوست دارم و بیشتر از آن،

سراسیمه دویدن در پیاده رو ها را دوست دارم.

من آسمان را بدون ستاره هایش دوست دارم.

یک سیاهی مطلق، درست مثل وجه ی تاریک همه ی ما.

بدون نشانی از محبت.

نمادی از احترام.

دقیقا همان حقیقتِ تلخ را دوست دارم.

صداقتِ دشمنانم را دوست دارم.

خبیث بودنشان.

بی نهایت کثیف بودنشان.

دوستشان دارم.

حتی وقتی قلبم را تکه تکه میکنند، برایم لذت بخش است.

یک لذت همراه با ذلت.

من با کلمه ها بازی کردن را دوست دارم.

نمایش حرف هایی که میخواهم بگویم در یک قالبِ خنثی همان چیزی است که در نهایت از همه چیز بیشتر دوست دارم.

من دروغ گفتن را دوست دارم اما به خودم.

من تمام کتاب نخواندن هایم را عاشقانه دوست دارم.

بی حوصلگی ها.

من توپ های پلاستیکی عهد بوق را، در انباری های قدیمی خانه ی قدیمی دوست دارم.

مخصوصا اگر پاره پاره باشد.

من زخم هایم را دوست دارم.

من خاطره های عمیقم را که به لجن زار سفر کرده اند، دوست دارم.

البته گاهی تنفر دارم.

اما تنفر به آنها را هم دوست دارم.

من همینم تمام، کمال، بی میل، با رغبت، و در نهایت یک احمق که صادقانه برایتان از خودش میگوید.

من گل ها را دوست دارم اما با گَله ی گوسفندانِ گذشته غریبه ام.

وقتی غریبه باشم دیگر دوستشان نخواهم داشت.

و یک شبِ سیاه خواهم شد که روی هر چیزی توف میکند.

میدانم.

گاهی فهمیدن حرف هایم به مضحک ترین شکل علامت سوال تبدیل میشود.

اما من همینم.








نفیسه خطیب پور