من ۴.

اگرچه ترانه ای برای بازیابی خاطره ها ندارم، اما با همین دست ها میتوانم همه چیز را به جانِ زندگی بی اندازم.

برای نوشتن و گفتن.



آره خب، بچه که بودیم با دختر همسایه آب بازی می کردم، خیلی خوش میگذشت، هنوز یادمه اون لحظه هارو، ولی یه سازی همیشه ته سینم فالش میزنه.

بهش گفتم چته؟! خاطره ها قشنگن لعنتی، چرا انقد غم دارش می کنی؟

یه نگا از بالا تا پایین بهم کردو گفت:

من خسته شدم از دلتنگی واسه ثانیه هایی که دیگه نیست.

راستم می گفت، بابا بزرگ که انگورای درشتِ بنفشو برامون تو لگن خیس میکرد، دیگه شده یه سکانس از فیلمِ قدیمی.

یا مثلا عشق رفته و بویِ چند تا بوسه ازش مونده.

طبیعیه، طبیعته.

..

ولی من باز به زمان گفتم اشکال نداره، مهم نیست چقد تلاش میکنی همه چیو پاک کنی، تا من نخوام یه چیزایی پاک نمیشه، مثل دخترِ همسایه و اون توپِ چهل تیکه اش که گوشه حیاط پنچر افتاده بود.

البته این ابان ماه بارون میاد.

نمی دونم شاید همه چیو بشوره ببره.

دلمو به چیزی خوش نمیکنم، با اینکه کار و زندگی
برام چرخیدن نداره این روزا، ولی خب دستای مامان هست.

زمان هم بعدِ گریه هام همه ی دستمال کاغذی هارو جمع میکنه میببره تو خاطره ، اخرین بار بهم گفت بسه دیگه، جا ندارم این ثانیه ها رو نگه دارم، میخوام بریزم دور.. باشه؟

منم گفتم اشکالی نداره، تو منو بهتر از خودم میشناسی.

مامان واسه شب بخیر اومد درو اتاقو باز کرد، بهش گفتم فقط دو دقیقه دستاتو بزار رو پیشونیم، چشامو هم بگیر.

مامان، می خوام برگردم تو سیاهیِ وجودِت.


نفیسه خطیب پور

@roots.ofme