نزدیک من نشوید.

برید کنار!
برید کنار!

اگر برای قلبِ بیمارتان؛

به دنبال مرهم می گردید؛

من؛

همراهِ شما نیستم.

...

من؛

باغبانیِ باغچه های پوسیده را نمی کنم..

...

خاکِ گلدانِ خشکه افکارتان؛

با آبِ باران ِبهشتی هم، معطر نخواهد شد!

همان خاک را بر سرتان بریزید.

خاک بر سَرانِ ابدی!

خاک بر سَران؛

به دار آویخته نمی شوند...

چوبه ی دار؛

تحملِ وزنِ بی شعوریشان را؛ نخواهد داشت.

بی شعور های ابدی!

برای بی شعور ها؛

خانه ی عشقی؛

بر دیوار قلبشان؛

نمی سازند...

عشق اگر حقیقی باشد؛

برای بی شعور ها؛

ارزش نخواهد داشت...

بد بخت های بی ارزش!

برای بختِ بدِ اقبالشان؛

نه دعایی خیری هست؛

نه معجزه های شاعرانه...

در بهارشان؛

نه درختی هست؛

نه شکوفه...

در جاده ی زندگیشان؛

نه خزانی برگ ها را می رقصانَد؛

و نه حتی روباهی؛

حیله گری را دوست دارد...

شاید اگر؛

به آن باغچه های پوسیده نگاهی میشد؛

به آن بی شعوری ها؛ شعوری تزریق میشد؛

و به آن قلبِ خالی از حقیقت؛

عشقه مجنون وار هدیه میشد؛

همراهتان می بودم..

اما شما؛

آن قدر خرافات خورده و آشامیده اید؛

که تمامِ ضرب درهای قرمزه جهان را؛

به خود پیوند داده اید!!

.

.

.

وای بر من؛

که باره دیگر؛

قلم را برای شما؛

به زحمت بی اندازم..





نفیسه خطیب پور...

فضای شستو شوی مغزیِ اینستاگرام roots.ofme@