و هم اکنون پوسیدگی هایم.

آب شده ام.
آب شده ام.

زمانی که پلک هایم از خواب دست کشید؛

شب، همدمی بود برای قصه های من.

هنگامی که رزِ قرمز خسته کننده شد؛

با چشم هایم دیدم حقیقت زندگیِ من آبیست!

مادامی که عطرِ شکوفه های بهار مرا در آغوشِ خواب فریب داد؛

همه چیز یک دروغ شد..

خاطره، به یادگاری های تلخ بدل شد و یادگاری ها، رفته رفته پودر شد.

سکوت ها آمدند و آیینه ها، جوانه های طلوعِ زندگی را؛ گم کردند.

دیگر مرداد ماه رویدادی رخ نداد و آبان ماه؛ جشنِ پرشکوه؛ شمعی برای فوت کردن نداشت.

همه چیز با تُندبادِ جوانی سوخت؛

و نصیحت ها، رُخِ تکرار به خود گرفتند.

واژه ها مرا قهر گفتند..

و گوش هایم تنها برای لمسِ موسیقیِ باران؛ شنوا بود.

همه چیز سرد شد.

من؛ به دفترِ احساس پناه بردم.

قلم؛ میانِ انگشتانم جان گرفت و تمامِ من؛

به سمتِ واژه های خط خورده و آبی‌رنگ، پرواز کرد.

شب؛

ماه؛

جیرجیرک؛

جهانم را ساخت؛

و ماهیِ تنهایی؛ در حوزه وجودم، شروع به رقصیدن کرد!

آری؛

تمنای یک" همراهت هستم "؛ بدونِ تردید از افکارم محو شد؛

و قله ی وجودم را؛

همان روز؛

فتح کردم.

خیلی طول کشید اما؛

هم اکنون؛

این من را؛

با خود؛

به "ما "دعوت کردم...

و تمامِ نیازِ من؛

به چشم های تو؛

خاکستر شد!