کابوس برای قدرشناسی.

تیمارستان قلبم
تیمارستان قلبم


دیر وقت به خانه رسیدم.

تشنجی برای راهرو و سوسک های آن نبود.

همه چیز با سکوت همبسترِ زندگی.

گرده ها در هوا ساکن. بدونِ اشتیاق.

خشمِ پدر و هزار ثانیه اضطراب هم نبود.

یک لیوان آب پرتغالِ گرم روی میز.

حتی درِ خانه، کلید های اشتباهی را پس میزد.

چه شد بود؟

مادر کجاست ؟ پدر؟

شامِ داغِ خستگی های شبانه؟

چای قند پهلو در کنار خانواده ؟

کجاست؟



شاید خواب بودم.

شاید هم زندگی میخواست آن روی تمامِ پلیدی هایش را نشان دهد و بگوید که قدر چیزهایی که داری را نمی دانی...

نمی دانم.

اما بیشتر شبیه به کابوس بود.

کابوسی که هر آنچه قبل از آن داشتم ، از من گرفت.

تمامِ نفس هایی که هوای خانه را خانوادگی می کرد، رفته بودند.

همه چیز خالی، تنها.

نه.

این چیزی نبود که میخواستم.

نقاشی ها و رنگ ها با خاکستریِ خون آلود به من نگاه می کنند.

به کدام لحظه سوگند یاد کنم که من همان دقیقه های قبل از کابوس را می خواهم؟!

اینجا دیگر کجاست؟

من آغوشِ زندگیِ خودم را میخواهم!

بله بله، بله!

همان زندگیِ نیمه تکراری.. همان شنبه صبحِ پر از تلاش های کم رنگم را می خواهم، همان شب بیداری ها و شیر داغ را ، همان عشقی که از دست داده ام و خاطراتش را میخواهم!

مرا ببخش، مرا ببخش که نمیتوانستم در لحظه زندگی کنم..

مرا عفو کن جانه من،

قلبِ من، برای بودن تپیدن کن، برای رسیدن، برای شدن و رفتن و باختن هایی که مرا به آرزو می بَرَد.

به من همان زندگینامه ی خط خطی ام را بازگردان..

تنهایی در کنجِ خانه ی بی مهر؟

هرگز این را نمی خواهم.


نفیسه خطیب پور.

@roots.ofme