کاش زرافه ها مشکی بودند.

یه همچین چیزی
یه همچین چیزی


چه می شد اگر یک زرافه بودم؟

به احتمال زیاد می‌توانستم حیاط خانه ی دیگران را ببینم.

شاید شاشیدن یک گربه کنار درخت گیلاس را می دیدم.

شاید هم در حیاط، عشوه های یک زن و شوهر تازه از ماه عسل برگشته را می دیدم که به شب زفاف ختم می‌شود.

برای آنکه بتوانم آپارتمان های عمیق و دور را موشکافی کنم، باید یک زرافه ی غول پیکر می بودم.

فکرش را که می کنم برای دیدن زندگی مردم زیادی کنجکاوم!

اما چه اشکالی دارد که تصور کنم یک زرافه هستم؟

هیچ.

بخدا خیلی بهتر از خیلی کارهاست.

بگذارید با افکارم راحت باشم..

..

اگر از زرافه ی غول پیکر بگذرم، از تصور آنکه مردم چه طور زندگی میکنند نمیتوانم دست بکشم.

داخل چه لیوانی آب می نوشند؟

چند لیوان آب می‌نوشند؟

چه طور پیراهن خود را برای معاشقه از بدن جدا میکنند و برهنه بودنشان چه رنگی دارد؟

آمیزش عطر غلیظ زنانه شان با پیاز های سرخ شده چگونه است؟

آیا برای زندگی کردن به یکدیگر چنگ میزنند؟

یا آنکه پسران و دختران جوانشان بی هیچ دلیلی خانه را ترک میکنند؟

به کجا؟ نمی‌دانم.

شاید به آزادی سفر میکنند.

شاید به مرگ.

آیا آنها هم به چگونگی من فکر میکنند؟

اصلا فکر میکنند؟

یا فکر میکنند که فکر میکنند؟..

نمی‌دانم.

کاش زرافه ی غول پیکری بودم و تنها درخت سکویا را به آغوش می‌کشیدم.

این کنجکاوی برایم یک نوع روند تحلیلی است.

شاید عجیب باشد که برایتان چرت و پرت هایم را پخش میکنم اما حقیقتا هر بار که حروف کنار هم چیده می‌شود، ذره ای آرامش در من ریشه پراکنی می‌کند.

آنقدر مشغول نوشتن هستم که شیر داغ روی میز کافه به یخبندان کوچ کرده است.

کمی (ها) برایم بیاورید.

هوا سرد است.



نفیسه خطیب پور